تخطي إلى المحتوى الرئيسي

استصحاب ( شرح كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
يعنى در آن واحد بايد گفت كه هم شرب آن حلال است ( به اعتبار استصحاب تنجيزى ) و هم شرب آن حرام است ( به اعتبار استصحاب تعليقى ) كه در نتيجه ، تعارض كرده و تساقط مىكنند . لذا استصحاب تعليقى نمىتواند واجد اثر باشد و بايد به سراغ قاعدهء طهارت يا أصالة الحلّ و يا . . . رفت .

پاسخ مرحوم آخوند ( ره ) به اشكال تعارض استصحابين

اين اشكال در اينجا وارد نيست ؛ چون عنب ، قبل از غليان حلال است . « العنب حلال » و در صورت غليان پيدا كردن حرام مىشود ؛ يعنى حرمت و نجاستش معلّق بر غليان است . « العنب إذا غلى يحرم » . از طرف ديگر ، غليان ؛ غايتى براى حكم حلّيت و طهارت آب انگور نيز هست كه « العنب حلال الى ان يغلى » ؛ يعنى ماء عنب در همهء حالات حلال نيست ؛ بلكه غايت و حدّى براى آن در نظر گرفته شده است . در واقع ؛ طهارت و حلّيت آن معلّق بر « عدم غليان » است لذا در هر دو حالت ، تعليق وجود دارد . غليان و عدم غليان ، دو موضوع جداگانه هستند كه اصلا با هم جمع نمىشوند تا گفته شود كه جمع بين ضدّين بوده و منجر به تساقط مىشود . و لذا هيچ تضادّ و تعارضى بين آنها نيست ؛ تضادّ ، اجتماع دو امر وجودى متنافر در آن واحد و در شىء واحد است ؛ در حالى كه در اينجا تنافرى وجود ندارد . يكى مىگويد « اگر غليان پيدا كرد » و ديگرى مىگويد « اگر غليان پيدا نكرد » ؛ يكى مغيّا به غليان است و ديگر مغيّا به « عدم غليان » . آب انگور ، طهارت و حلّيتش معلّق بر عدم غليان ، و نجاست و حرمتش معلّق بر غليان بوده است . حال كه انگور تبديل به كشمش شده است ، استصحاب تعليقى حلّيت و طهارت و همين‌طور استصحاب تعليقى نجاست و حرمت ، جداگانه جارى مىشوند . حتّى اين دو استصحاب ، كه يكى معلّق بر غليان و ديگرى معلّق بر عدم غليان است ، با هم ملازمه هم دارند و لذا وقتى كه يكى جارى شود ، نوبت به جريان ديگرى نمىرسد ؛ چون اين دو موضوع اصلا با هم جمع نمىشوند . براى توضيح بيشتر مطلب مرحوم آخوند ( ره ) مىتوان به مثال قرآنى زير اشاره كرد كه همان‌طور كه
« لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ ، لَفَسَدَتا »
« 1 » كه بين تعدّد آلهه و فساد آسمانها و زمين ملازمه وجود دارد . در اينجا نيز ، وقتى كه غليان موجود شود محال است كه عدم
هامش
( 1 ) - سورهء انبياء ، آيهء 22 .
استصحاب ( شرح كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 237 | محمد موسوى بجنوردى