اينكه فرد طويل يعنى حدث اكبر موجود شده بود كه با وضو گرفتن هنوز هم باقى مانده باشد ، منشأ شك در بقاى كلّى خواهد شد . بنابه اينكه يقين سابق به حدوث كلّى طبيعى و شك در بقاى آن موجود است ، لذا ادلّهء استصحاب شامل آن شده و در نتيجه استصحاب كلّى جارى مىشود . قضيهء متيقّنه ، ايجاد كلّى طبيعى و قضيهء مشكوكه شك در بقاى اين كلّى است كه دو ركن استصحاب هستند . البته استصحاب كلّى قسم دوّم نيز همانند قسم اوّل ، در صورتى جارى مىشود كه اثر ، مربوط به نفس كلّى باشد نه لازم آن و الّا اگر كلّى اثر نداشته باشد ، استصحاب معنايى نخواهد داشت . اگر اثر مربوط به خاص باشد نه مربوط به عام و كلّى ، در اين صورت ، خود خاص بايد استصحاب شود و با استصحاب عام و استصحاب كلّى نمىتوان اثر را بر خاص بار كرد ؛ چون در اين صورت مىشود « اصل مثبت » پيش مىآيد كه لازمهء عقلى بقاى كلّى اين است كه فرد باقى باشد و مثبتات اصول ، حجّت نيستند .
در اين مثال نيز اثر ، مربوط به خود كلّى است كه قرآن شريف مىفرمايد :
« لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ »
« 1 » ؛ يعنى اثر شرعى استصحاب كلّى « حدث » اين است كه « مسّ مصحف » جايز نيست ، چه فرد ، محدث به حدث اصغر باشد و چه محدث به حدث اكبر فرقى ندارد .
مثال دوّم : شيخ انصارى ( ره ) در اين زمينه مثالى را مطرح مىكند به اينكه يقين داريم كه حيوانى در خانه موجود شد ، لكن نمىدانيم كه حيوانى است كه دو روز عمر مىكند ( مثل پشه ) يا حيوانى است كه سيصد سال عمر مىكند ( مثل فيل ) ؟
الآن يقين پيدا مىكنم به وجود كلّى حيوان ، بعد از گذشت دو روز ، شك مىكنم كه آيا اين كلّى طبيعى موجود شده ، هنوز باقى است يا با رفتن فرد ، بر طرف شده است ؟ چون اگر اين كلّى طبيعى در ضمن فرد قصير موجود شده بود ، الآن يقينا كلّى طبيعى مرتفع شده بود ، ولى اگر كلّى طبيعى در ضمن فرد طويل موجود شده بود ، بعد از گذشت دو روز يقينا كلّى طبيعى باقى مىماند . پس امر دائر مدار متيقّن الارتفاع و متيقّن البقاء است :
يا ؛ يقين باقى است براساس يك حالت و يا ؛ آنكه كاملا مرتفع شده است برفرض ديگر ، و همين دوران امر ، سبب پيدايش شك مىشود . لذا در اينجا نيز با وجود يقين سابق و شك لاحق ، در صورتى كه اثر ، مربوط به كلّى باشد ، استصحاب جارى مىشود .
مثال سوّم : معاملهاى و بيعى واقع شده است . بعد از يك ساعت يكى از متعاقدين
هامش
( 1 ) - سورهء واقعه ، آيهء 79 .