وجود داشته باشد ، يعنى لفظ نكره به گونهاى باشد كه از آن دو چيز فهميده مىشود ، ذات و صفت آن ، مثل تصغير « رجيل » كه هم « رجل » و هم « صغير يا حقير » از آن فهميده مىشود . مثال اوّل كه براى نكره موصوفه به وصف لفظى است ، اين آيه شريفه مىباشد :
أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ
« الأنعام / 2 »
شاهد در توصيف نكره « أجل » به « مسمى » است كه همين موجب صحت ابتداء به نكره مىشود و « عنده » متعلق به فعل يا شبه فعل عموم خبر آن است .
و من ذلك قولهم : و از همين قسم ، اين مثل در قول أعراب است كه مىگويند :
« ضعيف عاذ بقرملة » « 1 » كه مبتدا « رجل » محذوف است و « ضعيف » صفت براى آن است ، بنابراين مثال در اصل اين گونه بوده است « رجل ضعيف » لكن ديگر نحويين مىگويند اگر مبتدا كه موصوف نيز است ، حذف شود ، صفت آن جانشين آن اسم شده و خود اين صفت ، مبتدا مىگردد لذا در موارد مسوّغات ابتداء به نكره مىگويند ، يكى از مسوّغات ابتداء به نكره اين است كه اسم نكره يا خود موصوف به وصفى باشد و يا وصفى باشد كه جايگزين موصوفى شده باشد ، كه آن موصوف ، مبتدا بوده است . لكن قول حق ، آن است كه ذكر كرديم كه در اين موارد صفت جاى موصوف قرار نمىگيرد و مبتدا نمىشود بلكه مبتدا محذوف است و آن صفت ، نعت آن است و در تركيب مثال ، صحيح آن است كه گفته شود : « ضعيف » صفت براى مبتداى محذوف « رجل » است ، نه اينكه خود صفت در اين مواضع مبتدا مىگردد كه ديگر نحويين گفتهاند ، و « عاذ » فعل ماضى از ماده « عوذ : پناه بردن » و « بقرملة » جار و مجرور متعلّق به فعل مقدّم است و « قرملة » درخت ضعيف و بىخارى است ، و اين مثل كنايه از اين است كه انسان گرفتار و ناتوان براى نجات خود متمسك به هرچيز ضعيفى مىشود .
و ليست كلّ صفة تحصّل الفائدة : بايد توجه داشت كه هرصفتى باعث جواز ابتداء به نكره و محصّل فايده نمىباشد بلكه بايد آن وصف موجب يك نحوه تخصيص و روشن شدن آن نكره باشد ، مثلا وصف در مثال « لا رجل من الناس
هامش
( 1 ) - مجمع الأمثال ، 2 / 10 .