يسلمون » استفاده شده ، دليل بر اين نمىشود كه زجاج ، جمله اسميه در تقدير گرفته است بلكه ذكر « هم » براى بيان انقطاع و عدم عطف فعل بر فعل است ، همانطور كه ابن هشام در آخرين تنبيه بحث فاء مفرده « 1 » متذكر اين مطلب شد .
نكته : كوفيون قائل هستند در مواردى كه فعل مضارع بعد از « أو » و واو و فاء و « حتّى » منصوب مىشود ، نصب آن به واسطه خود اين حروف است پس حرف مصدرى « أن » در اين موارد براى نصب فعل مضارع در تقدير نمىباشد ، بنابراين فعل مضارع تأويل به مصدر نمىرود تا توهّم عطف آن بر مصدر متوهّم از فعل قبل شود .
و مثله : و مانند مثال : « لألزمنّك أو تقضيني حقّي » مثال « ما تأتينا فتحدّثنا » به نصب « تحدّث » است ، زيرا در اين مثال نيز « تحدّث » منصوب به « أن » مقدّر است كه تأويل به مصدر مىرود و توسط فاء عطف بر مصدر متوهّم از فعل « تأتي » مىشود ، و تقدير توهّمى جمله اين گونه است : « ما يكون منك إتيان فحديث » و معناى اين مثال بنابر عطف بر توهّم دوگونه است :
1 - نفى آمدن مخاطب كه در نتيجه نفى حديث گويى هم مىباشد ، يعنى :
« نيامدى ما را پس چگونه حديث مىخوانى ما را » .
2 - تنها نفى حديث خوانى مخاطب باشد لكن نفى آمدن او نباشد و نفى در مثال به « اتيان » نخورد بلكه تنها « حديث » را نفى كند و گويا اين گونه متكلم اراده كرده است : « نيامدى ما را در حالى كه حديثخوان باشى » بلكه آمدى لكن محدّث نبودى .
و يجوز رفعه : در اين مثال ، رفع « تحدّث » نيز جايز است كه در اين صورت دو تركيب صحيح مىباشد :
1 - فاء عاطفه باشد كه عطف كند فعل « تحدّث » را بر فعل « تأتي » كه در اين صورت « ما » نافيه بر « تحدث » نيز داخل مىشود و معناى مثال اين گونه مىشود :
« نيامدى ما را و حديث نيز نخواندى ما را » .
2 - فاء عاطفه باشد و عطف كند جملهء « تحدّثنا » را بر جمله « ما تأتينا » كه در اين صورت فعل « تحدث » قطع از عطف بر فعل « تأتي » شده است لذا ادات نفى « ما »
هامش
( 1 ) - ر . ك . مغني الأديب : 1 / 141 .