استفهامى است و رفع آن بنا بر ابتدائيت بوده و « أشد » خبر آن است ، بعد از قبول اين مبنا ، خود آنان در مفعول « لننزعنّ » اختلاف كردهاند كه آن چيست ؟
خليل بن احمد « 1 » كه استاد سيبويه است و از ائمه نحو و شيعه مىباشد مىگويد : مفعول محذوف است و اصل و تقدير اين آيه اين گونه بوده است : « لننزعن الذين يقال فيهم أيّهم أشد » كه مفعول « الذين » و صلهء آن « يقال فيهم » حذف شده ، و مقول قول استفهامى آن ، باقى مانده است .
يونس كه نيز يكى از اساتيد سيبويه و از ائمهء نحو است ، مىگويد : خود جمله استفهامى مفعول بوده و فعل « ننزع » را از عمل معلّق - ابطال عمل لفظى فقط كه عمل محلى باقى باشد - كرده است ، زيرا يكى از اسباب تعليق عوامل ، ادات استفهام به جهت صدارت طلبى آنهاست ، چنان كه در اين آيه ، « أيّ » استفهامى فعل « نعلم » را معلّق از عمل كرده است :
لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى
« الكهف / 12 »
اين قول را علامه طباطبايى « 2 » اختيار و زمخشرى « 3 » اجازه داده است .
كسائى و اخفش مىگويند : « كلّ شيعة » مفعول است و « من » داخل بر آن زائده است و جمله استفهامى يك جمله مستأنفه و مستقل است ، اين تركيب بر طبق مبناى خاص آن دو است كه مىگويند : جايز است « من » زائده در كلام موجب واقع شود .
و يردّ أقوالهم : و رد مىكند اقوال اينان را ، اوّلا تعليق عوامل ، مختص افعال قلوب است به همين علّت ابن مالك مىگويد :
و خصّ بالإلغاء و التعليق ما * من قبل هب و الأمر هب قد ألزما
و اين رد قول يونس است .
و ثانيا : عدم جايز بودن استعمال مانند اين مثال : « لأضربن الفاسق » كه تقدير و اصل آن اين گونه باشد : « لأضربن الذي يقال فيه هو الفاسق » كه مفعول « الذي » و صلهء آن و مبتدأ در مقول قول آن محذوف و تنها خبر آن مذكور مىباشد ، زيرا كثرت
هامش
( 1 ) - الكتاب : 1 / 465 .
( 2 ) - الميزان : 14 / 89 .
( 3 ) - الكشاف : 3 / 43 .