در آن جمله ، آن كلمهء ديگر را جايگزين كرد ، مانند معناى معيت كه گذشت ، لكن اينجا نمىشود ، زيرا نمىتوان گفت : « زيد إلى الكوفه » در حالى كه مىخواهيم بگوييم : زيد در كوفه است و « الى » معناى « فى » دارا باشد .
متن السّادس : الإبتداء كقول ابن أحمر الباهلي :
« تقول و قد عاليت بالكور فوقها * أيسقى فلا يروى إليّ ابن أحمرا » « 1 »
شرح ششمين معناى « إلى » ابتدايت است كه مترادف با معناى « من » مىباشد . و علامت آن ، جايگزينى « من » به جاى آن و صحت معنا در اين صورت است .
مانند قول عمرو بن أحمر بن فوّاص باهلى از شعراى قيس كه حدود نود سال در صدر اسلام زندگى كرد و اين قصيده را در هنگام فرار از دست يزيد بن معاويه ( لع ) سرود ، زيرا يزيد به واسطهء بدگويىهاى ابن احمر در طلب دستگيرى او بود و ابن احمر دربارهء ناقهء خود كه قصواء نام داشته اين شعر را مىگويد .
شاهد در داشتن « إلى » معناى « من » در شعر است ، زيرا فعل ( روى - يروى ) با « من » متعدى مىشود و يك قاعدهء كبرويه در علم نحو است كه بيان مىكند : هرگاه فعلى با حرف جرّ خاصى ، متعدى مىشود ، اگر حرف جر ديگرى جاى آن استعمال شود ، آن حرف جر ديگر ، معناى حرف جر اوّل را مىدهد .
تركيب شعر : « تقول » فعل و فاعل ، واو حاليه است « عاليت » به معناى « وضعت » و « الكور » به معناى بار و بنه است و مصرع دوّم محلا منصوب بنا بر مقول قول براى « تقول » ، و « يسقى » و « يروى » فعل مجهول و تنازع بر « ابن احمرا » براى نائب فاعل بودن دارند و الف براى اطلاق شعر است .
معناى شعر : « مىگويد قصواء در حالى كه مىگذارم بر رويش بار و بنه : آيا سير
هامش
( 1 ) - همع الهوامع : 2 / 20 ، شرح الاشموني : 2 / 214 ، شرح شواهد المغني : 1 / 225 ، شرح أبيات مغني اللبيب : 2 / 129 ، ديوان ابن احمر : 84 .