تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
كه بودش نگينى در انگشترى ( 1 ) * فرومانده در قيمتش مشترى به شب گفتى آن جرم گيتىفروز ( 2 ) * درى بود از روشنايى روز
. . . . . . . . . .
شرح
- و كشور را از ظلم پاك كند و از عدالت سرشار سازد و حتى برخى نسبت مهدويت به او داده‌اند . وى پيش از رسيدن به خلافت بسيار خوشگذران بود ، ولى در زمان خلافت « زهد » پيشه گرفت . مىنويسند روزانه بيش از دو درهم خرج زندگانى او نبود ، ولى قبل از خلافت چهل هزار دينار درآمد املاك او بود و در دوران حكومتش به چهارصد دينار رسيد و مىگويند : هنگام وفات بيش از چهارصد درهم نداشت . دو سال و پنج ماه از سال 99 تا سال 101 هجرى قمرى خلافت داشت و به دست غلامى از غلامان بنى اميه مسموم گرديد و در دير سمعان مدفون شد . از كارهاى او داستان‌ها گفته‌اند : از آن جمله حكايتى است كه شيخ اجل نقل كرده . مطلع حكايت نشان مىدهد كه شيخ داستان را از شخص ذىصلاحيت شنيده يا در كتاب معتبرى ديده باشد ، اما آنچه در كتاب حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى و كتاب تاريخ الخلفاء سيوطى مناسب با اين مقال ديده شد ، اين قصه است : زوجهء عمر بن عبد العزيز كه دختر عبد الملك بود با خود گوهر يا گوهرهايى داشت بىنظير . عمر بن عبد العزيز به وى گفت : يا بايد گوهرها را اختيار كنى يا مرا مشروط بر آنكه گوهرها را به بيت المال تحويل دهى . فاطمه ، شق دوم را برگزيد و بعد از وفات او يزيد بن عبد الملك خواست آن گوهر قيمتى را به فاطمه مسترد دارد وى از پذيرفتن آن خوددارى كرد و همچنان در بيت المال بماند . ( 1 ) . « كه بودش . . . » : ضمير « ش » : مضاف اليه است براى انگشترى . ( 2 ) . به شب گفتى آن جرم گيتىفروز : در بعضى نسخه‌ها چنين ضبط شده است :بشب گفتى آن جرم گيتىفروز * درى بود در روشنايى روزبنابر ضبط متن مراد از « جرم گيتىفروز » انگشترى خليفه است كه چون نمايان مىشد ، چنان مىنمود كه از روشنايى روز به شب درى گشوده باشند . بنابر ضبط دوم ، حرف « از » در معنى سببيت به كار ميرود و تعبير چنين مىشود : بواسطهء جرم گيتىفروز انگشترى از شب درى در روشنايى روز گويى گشوده بودند ، همچنين بنابر ضبط دوم ابهام آن ميرود كه مراد از « جرم گيتىفروز » خورشيد باشد . ضبط دوم درست نمىنمايد ، چه با تعبير اول بجاى « بشب » مىبايست « ز شب » باشد و بنابر تعبير دوم عبارت « در روشنايى روز » زايد مىنمايد .
شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 97 | محمد خزائلى