و گر خود ( 1 ) نباشد غرض در ميان ، * حذر كن كه دارد به هيبت زيان
از آسايش آنگه خبر داشتى * كه در روى ايشان نظر داشتى
وزير اندر اين ، شمهيى ( 2 ) راه برد * به خبث ، اين حكايت بر شاه برد
كه اين را ندانم چه خوانند و كيست * نخواهد بسامان ( 3 ) درين ملك زيست
سفر كردگان لا ابالى ( 4 ) زيند * كه پروردهء ملك و دولت نيند
شنيدم كه با بندگانش سرست * خيانتپسند است و شهوتپرست
نشايد چنين خيره روى تباه ، * كه بدنامى آرد در ايوان شاه
مگر نعمت شه فرامش كنم * كه بينم تباهى و خامش كنم ( 5 )
به پندار ( 6 ) نتوان سخن گفت زود * نگفتم ترا تا يقينم نبود
ز فرمانبرانم كسى گوش داشت * كه آغوش ( 7 ) را اندر آغوش داشت
من اين گفتم اكنون ، ملك راست راى * چو من آزمودم تو نيز آزماى
به ناخوبتر صورتى شرح داد * كه بد مرد را نيكروزى ( 8 ) مباد
بدانديش بر خرده چون دست يافت ، * درون بزرگان به آتش بتافت
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . و گر خود نباشد . . . : از ميل به زيبارويان ، و لو بىغرضانه باشد بايد حذر كرد ، زيرا براى شكوه و هيبت زيانآور است .
( 2 ) . شمهيى : اندكى ، مأخوذ از شم ( با تشديد ) به معنى بوئيدن .
( 3 ) . بسامان : در اينجا منظم و با رعايت مقررات اخلاقى مراد است ، يعنى اين شخص نمىتواند با حفظ نظامات اخلاقى زندگانى كند .
( 4 ) . لا ابالى : باك ندارم ، اين لفظ در اصل عربى ، فعل نفى متكلم وحده از باب مفاعله است و به فارسى در معنى بىباك به كار ميرود ، مصدر آن « مبالات » است . مراد مصراع اينست كه اشخاص دايم السفر ، بىپروا بار مىآيند و بىباكانه و بدون مراقبت اصول اخلاقى زندگانى ميكنند .
( 5 ) . خامش كنم : يعنى ساكت بمانم .
( 6 ) . بهپندار : يعنى از روى وهم و پندار و بدون تحصيل يقين نمىتوان زود سخن گفت .
( 7 ) . آغوش : نام خاص تركى است كه بر بندگان مىنهادند و آغوش دوم به معنى كنار است .
( 8 ) . كه بد مرد را . . . : يعنى روز نيكو و خوب براى مرد بد هرگز مباد كه در اينجا حرف ربط دعائى است .