تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
نكو سيرتش ديد و روشن قياس ( 1 ) * سخن‌سنج و مقدار مردم ( 2 ) شناس به رأى از بزرگان ، مهش ( 3 ) ديد و بيش * نشاندش زبردست دستور خويش ( 4 ) چنان حكمت و معرفت كار بست * كه از امر ( 5 ) و نهيش درونى نخست درآورد ملكى به زير قلم * كزو بر وجودى نيامد الم زبان همه حرفگيران ( 6 ) ببست * كه حرفى ( 7 ) بدش برنيايد ز دست حسودى كه يك جو خيانت نديد ، * ز كارش چو گندم به خود ( 8 ) درطپيد ز روشن‌دلش ، ملك پرتو گرفت * وزير كهن را غم نو گرفت نديد آن خردمند را رخنه‌يى * كه در وى تواند زدن طعنه‌يى امين و بدانديش طشتند ( 9 ) و مور * نشايد در او رخنه كردن به زور
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . روشن قياس . . . : قياس و استدلال او روشن است . قياس نوعى استدلال است كه ذهن در آن از كلى به جزئى منتقل مىشود و در اينجا به معنى مطلق استدلال است . ( 2 ) . مقدار مردم‌شناس : شناسنده ارزش مردم . ( 3 ) . مهش ديد : او را مهتر و بزرگتر ديد . ( 4 ) . دستور : وزير ، مركب از « دست » و پسوند « ور » هرگاه پيش از پسوند « ور » دو حرف ساكن باشد واو و ( ر ) غالبا به صورت صداى واوى درميآيد مانند گنجور - مزدور - دستور . بعضى پنداشته‌اند كه دستور به معنى وزير با ضم اول است و اين پندار درست نيست . منشاء اين پندار غلط آنكه خواسته‌اند اين لفظ داراى وزن عربى باشد و چون در عربى وزن فعلول بضم اول بيش از فعلول بفتح اول استعمال دارد ، دال دستور را مضموم تلفظ كرده‌اند . ( 5 ) . امر : فرمان دادن بانجام كارى جمع آن « اوامر » - نهى بازداشتن از كارى جمع آن « نواحى » . مراد اين است كه هيچ دلى از فرمان او يا پيشگيرى و منع او خسته و آزرده نشد . ( 6 ) . حرفگيران : عيبجويان و خورده‌گيران . ( 7 ) . كه حرف بدش . . . : يعنى باندازهء يك حرف كه كوچكترين جزء است بد از دست او برنمىآيد . ضمير شين مضاف اليه است براى « دست » . در بعضى از نسخه‌ها « برنيامد » ضبط شده است . ( 8 ) . به خود درطپيد : مانند گندمى كه برشته مىشود مضطرب شد . در اين بيت از آوردن جو و گندم با هم صنعت شبه تضاد پيدا شده است . مراد از « جو » وزن اندك است . ( 9 ) . امين و بدانديش . . . : در اين مصراع درعين‌حال كه « لفّ و نشر » به كار رفته چون تشبيه تركيبى مراد بوده است رابط به صورت جمع آمده يعنى امين همچو طشت است و بدانديش مانند مورى مينمايد كه نميتواند در طشت رخنه كند و امين و بدانديش با هم حالت مور و طشت را باز مينمايند .