نديمان خود را بيفزاى قدر * كه هرگز نيايد ز پرورده غدر ( 1 )
چو خدمتگزاريت گردد كهن * حق ساليانش فرامش مكن
گر او را هرم ( 2 ) دست خدمت ببست ، * ترا بر كرم همچنان دست هست
شنيدم كه شاپور ( 3 ) دم دركشيد ( 4 ) ، * چو خسرو به رسمش ( 5 ) قلم دركشيد ( 6 )
چو شد حالش از بينوايى تباه ، * نبشت اين حكايت به نزديك شاه
چو بذل تو كردم جوانى خويش ، * به هنگام پيرى مرانم ز پيش
عمل ( 7 ) گر دهى ، مرد منعم ، شناس ، * كه مفلس ندارد ز سلطان هراس ( 8 )
چو مفلس فرو برد گردن ( 9 ) بدوش ، * از او برنيايد دگر ، جز خروش
چو مشرف ( 10 ) دو دست از امانت بداشت ، * ببايد برو ناظرى برگماشت
ور او نيز ( 11 ) در ساخت ، با خاطرش ، * ز مشرف ، عمل بركن و ناظرش
خدا ترس بايد امانتگزار * امين كز تو ترسد امينش مدار
امين بايد از داور انديشناك * نه از رفع ديوان ( 12 ) و زجر و هلاك
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . غدر : مكر و بىوفايى - مراد مصرع اينست : از كسانى كه از قديم به نعمت تو پرورده شدهاند بىوفايى برنمىآيد .
( 2 ) . هرم : با دو فتحه بمعنى پيرى و با « كرم » كه در مصراع ديگر است معادل افتاده .
( 3 ) . شاپور : نام نقاشى كه واسطه ميان خسرو و شيرين بود .
( 4 ) . دم دركشيد : ساكت شد و اعتراض نكرد .
( 5 ) . رسمش : رسم : مقررى و مستمرى .
( 6 ) . قلم در كشيدن : حذف كردن .
( 7 ) . عمل گر دهى . . . : مراد اين است كه كار و شغل ديوانى و مخصوصا كارهاى مالى را به شخص ثروتمند محول كن .
( 8 ) . كه مفلس ندارد . . . : نظير ، الافلاس بدرقة ( مجمع الامثال ميدانى ص 462 ) .
( 9 ) . گردن بدوش فروبردن : كنايه از اظهار بيچارگى و بازنمون حالت تضرع و زارى است .
( 10 ) . مشرف : ( اسم فاعل ) بازرس .
( 11 ) . ور او نيز در ساخت : هرگاه ناظر با نظر و روش مشرف موافقت كرد و هر دو با هم ساختند عمل را بايد از مشرف و ناظر هر دو باز گرفت .
( 12 ) . رفع ديوان : شكايت كردن به ديوان . مراد بيت اينست : امانتدار بايد از خداوند داور دادگر بترسد نه از تو و نه از شكايت بديوان .