خرابى كند مرد شمشيرزن ، * نه چندانكه دود دل پيرزن ( 1 )
چراغى كه بيوه ( 2 ) زنى برفروخت ، * بسى ديده باشد كه شهرى بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق كيست ؟ * كه در ملكرانى به انصاف زيست
چو نوبت رسد زين جهان ، غربتش ( 3 ) ، * ترحم فرستند بر تربتش
بد و نيك مردم چو مىبگذرند ، * همان به كه نامت به نيكى برند
خدا ترس را بر رعيت گمار ، * كه معمار ( 4 ) ملكست ، پرهيزگار
بدانديش ( 5 ) تست آن و خونخوار خلق ، * كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست به دست كسانى خطاست ، * كه از دستشان دستها ( 6 ) بر خداست
نكوكار پرور نبيند بدى * چو بد پرورى ( 7 ) خصم جان خودى
مكافات موذى ( 8 ) به مالش مكن * كه بيخش برآورد بايد ز بن
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . در نسخهء فروغى « طفل وزن » ضبط شده - بيت اشاره دارد به حديث « اياك و دعوة المظلوم » نظير از شعر عرب « الظلم نار فلا تحقر صغيرته - لعل جذوة نار احرقت بلدا » ترجمه : « ستم ، آتشى است . ستم كوچك را حقير مشمار ، چه شايد اخگرى كوچك شهرى را بسوزاند » .
( 2 ) . بيوه : بر مرد و زن بىهمسر اطلاق مىشود و با لفظ لاتين به همين معنى هم ريشه است .
( 3 ) . غربت : بمعنى دورى و بيگانگى و در اينجا مراد ، جدا شدن از دنيا و مردان است .
( 4 ) . معمار : بر وزن مفعال ( صيغهء مبالغه ) است بمعنى بسيار آبادكننده .
( 5 ) . بدانديش تست : كسى كه بوسيلهء آزار رسانيدن به مردم خواسته باشد به شاه منفعت رساند و هم خورندهء خون مردم است ، هم بدانديش پادشاه .
( 6 ) . دستها بر خداست : دست تضرع به خدا برداشتهاند و از شر او به خدا پناه بردهاند .
( 7 ) . پرورى : در اينجا مضارع التزامى دوم شخص مفرد است و « بد » مفعول بىواسطهء فعل مىباشد ، يعنى هرگاه بدكار يا كردار بد را پرورش دهى به جان خود دشمنى ورزيدهاى .
( 8 ) . مكافات موذى به مالش مكن : مالش اسم مصدر است از ماليدن مراد اينست : كه موذى و آزار رساننده را گوشمالى و سركوب كافى نيست ، بلكه جزاى او ريشهكن ساختن وجود اوست - به مثل مشهور « او قتلوا المؤذى قبل ان يؤذى » ناظر است .