زهى بحر بخشايش و كان جود * كه مستظهرند از وجودت وجود ( 1 )
برون بينم اوصاف شاه از حساب ، * نگنجد درين تنگ ميدان ( 2 ) كتاب
گر آن جمله را سعدى انشا كند * مگر دفترى ديگر املا ( 3 ) كند
فرو ماندم از شكر چندين كرم * همان به كه دست دعا گسترم ،
جهانت به كام و فلك يار باد * جهانآفرينت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروخته * زوال ( 4 ) ، اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مباد * وز انديشه بر دل غبارت مباد
كه بر خاطر پادشاهان ( 5 ) غمى * پريشان كند خاطر عالمى
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . وجود : جمع واجد به معنى دارندگان . ممكن است بجاى « مستظهرند » ، « مستظهر است » گفته شود . با اين ضبط ، معنى چنين مىشود كه عالم وجود به وجود او پشتگرمى دارد ، ضبط اخير مناسبتر مىنمايد . ( اين بيت در نسخه شوريده ديده نشد ) .
( 2 ) . ميدان : عرصهء جنگ از اصل پهلوى ( مىدان ) بعضى اصل آن را عربى مىپنداشتهاند و اين پندار درست نيست ( براى دلايل آن رجوع شود به شرح گلستان ) .
( 3 ) . املاء : املاء كردن عبارت از آنست كه كسى مطالبى را بگويد و ديگران مطالب او را در همان مجلس بنويسند . جمع املاء امالى مىشود و چندين كتاب به عنوان امالى در عربى معروف است و از آن جمله است : « امالى ابو على غالى ، امالى سيد مرتضى ، امالى شيخ صدوق » .
املال هم به معنى املاء آمده و به ظن قوى اصل كلمهء « املال » است و بنابر قاعدهء اشتقاق ، ممكن است حرف دوم مكرر در مضاعف به ياء تبديل شود و ياء بعد از الف زائد به همزه قلب ميگردد .
( 4 ) . زوال : به معنى نابودى است . اما زوال معنى ديگرى هم دارد كه با اختر مناسب است و آن عبارت است از بر طرف شدن ستاره از وسط السماء و به معنى خاصتر عبارت است از دور شدن خورشيد از وسط السماء كه مقارن با ظهر تحقق مىيابد و از اينرو وقت ظهر را زوال هم مىنامند . در هر حال معنى دوم در اينجا مراد نيست . از اينرو بايد گفت در اين مصراع صنعت « ايهام التناسب » به كار رفته است ، يعنى شنونده ميان زوال به معنى ظهر و اختر تناسبى مىپندارد ، ليكن چون اين معنى از زوال مقصود نيست ، تناسب موهوم است .
( 5 ) . خاطر پادشاهان . . . : هرگاه غمى عارض پادشاهان شود ، عالمى را غمگين ميسازد .