تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
وگر كند رأى است در بندگى ، * ز جاندارى ( 1 ) افتد به خربندگى ( 2 ) قدم پيش نه ، كز ملك بگذرى * كه گر باز مانى ، ز دد كمترى

حكايت ( 18 ) [ يكى را به چوگان مه دامغان . . . . ]

يكى را به چوگان مه دامغان ( 3 ) ، * بزد تا چو طبلش برآمد فغان شب از بيقرارى نيارست خفت ، * برو پارسايى گذر كرد و گفت : به شب گر ببردى بر شحنه ، سوز ، * گناه ، آبرويش نبردى به روز كسى روز محشر نگردد خجل ، * كه شبها به درگه برد سوز دل اگر هوشمندى ، ز داور بخواه ، * شب توبه ، تقصير روز گناه هنوز ار سر صلح دارى چه بيم ؟ * در عذر خواهان نبندد كريم كريمى كه آوردت از نيست هست . * عجب گر بيفتى نگيردت دست ! اگر بنده‌اى دست حاجت برآر * وگر شرمسار آب حسرت ببار ( 4 ) نيامد بر اين در كسى عذرخواه ، * كه سيل ندامت ( 5 ) نشستش گناه نريزد خداى آبروى كسى ، * كه ريزد گناه ، آب چشمش بسى

حكايت ( 19 ) [ به صنعا درم ، طفلى اندر گذشت . . . . ]

به صنعا ( 6 ) درم ، طفلى اندر گذشت * چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت ؟ قضا نقش يوسف جمالى نكرد ، * كه ماهى گورش چو يونس نخورد در اين باغ ، سروى نيامد بلند ، * كه باد اجل بيخش از بن نكند نهالى بسى سال گردد بلند ، * ز بيخش برآرد يكى باد تند عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت * كه چندين گل‌اندام در خاك خفت به دل گفتم از ننگ مردان ، بمير * كه كودك رود پاك و آلوده پير
شرح
( 1 ) . جاندارى : حفظ و حراست جان پادشاه . . . جاندار لفظ شيرينى است كه به جاى آجودان شايستهء به كار بردن است . ( 2 ) . خربندگى : چاروادارى كارهاى پست و خوار . ( 3 ) . دامغان : نام شهرى در استان خراسان . در قديم شهر صد دروازه ناميده ميشد و پايتخت اشكانيان بوده است . مه دامغان : بزرگ دامغان . ( 4 ) . ببار : مانند باران فرو ريز ( فعل امر است از باريدن كه در معنى متعدى « بارانيدن » به كار رفته است ) ( 5 ) . كه سيل ندامت . . . : كسى به درگاه خداوند ، عذر خواهان نيامد و اظهار پشيمانى نكرد ، مگر آنكه ندامت مانند سيلى گناهش را شستشو داد و از بين برد . ( 6 ) . به صنعا درم طفلى اندر گذشت : قصه اشاره دارد به وفات كودك سعدى در صنعا .