حكايت ( 16 ) [ زليخا چو گشت از مى عشق مست . . . . ]
زليخا ( 1 ) چو گشت از مى عشق مست ، * بدامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت رضا داده بود ، * كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتى داشت بانوى مصر از رخام ، * برو معتكف ( 2 ) بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر ، * مبادا كه زشت آيدش در نظر
غمآلوده يوسف به كنجى نشست ، * به سر بر ز نفس ستمكاره دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاى : * كه اى سستپيمان سركش ، درآى
به سندان دلى ، روى در هم مكش * به تندى پريشان مكن وقت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوى : * كه برگرد ، ناپاكى از من مجوى
تو در روى سنگى شدى شرمناك ، * مرا شرم باد از خداوند پاك
چه سود از پشيمانى آيد به كف ، * چو سرمايهء عمر كردى تلف ؟
شراب از پى سرخرويى خورند * وزو عاقبت زردرويى برند
به عذر آورى خواهش امروز كن * كه فردا نماند مجال سخن
پليدى كند گربه بر جاى پاك ، * چو زشتش نمايد بپوشد به خاك ( 3 )
تو آزادى ، از ناپسنديدهها * نترسى كه بر وى فتد ديدهها
بر انديش از آن بندهء پرگناه ، * كه از خواجه آبق ( 4 ) شود چند گاه
اگر بازگردد به صدق و نياز ، * به زنجير و بندش نيارند باز
به كين آورى با كسى بر ستيز ، * كه از وى گزيرت بود يا گريز
شرح
( 1 ) . زليخا : قصه به همين نحو در تفاسير مذكور است و خلاصهء آن در سورهء يوسف با اين مضمون آمده است : « زنى كه يوسف در خانهاش بود ، به يوسف عشق ورزيد و همهء درها را به بست و گفت آماده باش . يوسف گفت : به خدا پناه ميبرم . خدا جايگاه مرا نيكو ساخته است و ستمكاران را رستگار نميسازد . آن زن شيفتهء يوسف شده بود و اگر يوسف برهان پروردگار خويش ( بت زليخا را نميديد شيفته ميشد » . زليخا محرف « رحيلا » است و در تورات نام اين زن اسنات ضبط شده است كه شايد آسيه محرف آن باشد . ( ر ك : اعلام قرآن مقالهء يوسف ) .
( 2 ) . معتكف : مقيم و پيوسته مشغول عبادت .
( 3 ) . پليدى . . . : هرگاه گربه در جاى پاك مدفوع بريزد در نظرش زشت مينمايد و با خاك مىپوشاند آدمى بايد از اين جانور عبرت گيرد و مرتكب نشود .
( 4 ) . آبق : ( لفظ عربى ) : گريزپا - گريزان .