نگهدار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست
سكندر كه بر عالمى حكم داشت ، * در آن دم كه بگذشت و عالم گذاشت ،
ميسر نبودش كزو عالمى ، * ستانند و مهلت دهندش دمى
برفتند و هركس درود آنچه كشت * نماندى بجز نام نيكو و زشت
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم ؟ * كه ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همين گل دهد بوستان ، * نشينند با يكدگر دوستان
دل اندر دلارام دنيا مبند * كه ننشست با كس كه دل برنكند
چو در خاكدان لحد خفت مرد ، * قيامت بيفشاند از موى ، گرد
سر از جيب غفلت برآور كنون ، * كه فردا نماند به حسرت نگون
نه چون خواهى آمد بشيراز در ، * سر و تن بشوئى ز گرد سفر ،
پس اى خاكسار گنه ، عنقريب ، * سفر كرد خواهى به شهرى غريب ،
بران از دو سرچشمهء ديده جوى * ور آلايشى دارى ، از خود بشوى
حكايت ( 9 ) [ ز عهد پدر يادم آمد همى . . . . ]
ز عهد پدر يادم آمد همى ، * كه باران رحمت بر او هر دمى ،
كه در خرديم لوح و دفتر خريد * ز بهرم يكى خاتم ( 1 ) زر خريد
به در كرد ناگه يكى مشترى ، * به خرمايى ، از دستم انگشترى
چو نشناسد انگشترى طفل خرد ، * به شيرينى ( 2 ) از وى توانند برد
تو هم قيمت عمر نشناختى ، * كه در عيش شيرين برانداختى
قيامت كه نيكان بر اعلا رسند ، * ز قعر ثرى بر ثريا رسند ،
ترا خود بماند سر از ننگ پيش ، * كه گردت برآيد عملهاى خويش
برادر ، ز كار بدان شرم دار * كه در روى نيكان شوى شرمسار
شرح
( 1 ) . خاتم : انگشترى .
( 2 ) . به شيرينى : ممكن است مراد آن باشد كه در مقابل دادن شيرينى به طفل انگشترى را از انگشت او بيرون مىبرند . همچنين ممكن است « بشيرينى » غيب باشد به معنى « با شيرين دستى و چابكى » .