فغان از بدىها كه در نفس ماست * كه ترسم شود ظن ابليس ( 1 ) راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما ، * خدايش بينداخت از بهر ما
كجا سر برآريم ازين عار و ننگ ، * كه با او به صلحيم و با حق به جنگ
نظر ، دوست نادر كند سوى تو ، * چو در روى دشمن بود روى تو
گرت دوست بايد كزو برخورى ، * نبايد كه فرمان دشمن برى
روا دارد از دوست بيگانگى ، * كه دشمن گزيند به همخانگى
ندانى ؟ كه كمتر نهد دوست پاى ، * چو بيند كه دشمن بود در سراى
به سيم سيه تا چه خواهى خريد ؟ * كه خواهى دل از مهر يوسف بريد
حكايت ( 10 ) [ ز عهد پدر يادم آمد همى . . . . ]
يكى برد با پادشاهى ستيز * به دشمن سپردش كه خونش بريز
گرفتار در دست آن كينهتوز ، * همى گفت هردم به زارى و سوز
اگر دوست از خود نيازردمى ، * كى از دست دشمن جفا بردمى ؟
بسا جور دشمن بدردش پوست ، * رفيقى كه از خود بيازرد دوست
تو از دوست گر عاقلى ، برمگرد * كه دشمن نيارد نگه در تو كرد
تو با دوست ، يكدل شو و يكسخن * كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن
نپندارم اين زشتنامى نكوست ، * به خشنودى ( 2 ) دشمن آزار دوست
حكايت ( 11 ) [ يكى مال مردم به تلبيس خورد . . . . ]
يكى مال مردم به تلبيس خورد * چو برخاست ( 3 ) لعنت بر ابليس كرد
چنين گفت ابليس اندر رهى : * كه هرگز نديدم چنين ابلهى
ترا با من است اى فلان ، آشتى * به جنگم چرا گردن افراشتى ؟
دريغ است ( 4 ) فرمودهء ديو زشت * كه دست ملك بر تو خواهد نوشت
شرح
( 1 ) . ظن ابليس راست : مقتبس از قرآن مجيد« وَ لَقَدْ صَدَّقَإِبْلِيسُ ظَنَّهُ » .( 2 ) . « به خوشنودى دشمن آزار دوست : آزار دوست براى جلب رضاى دشمن زشتنامى است .
( 3 ) . چو برخاست لعنت بر ابليس كرد : حكايت از اين كلام زمخشرى مايه گرفته است : « لا تكن ممن يلعن ابليس فى العلانيه و يواليه فى السر » .
( 4 ) . دريغ است . . . : افسوس دارم بر آنكه اگر بفرمان ابليس عمل كنى ، فرشتهيى كه در تو موكل است ، كردار ترا در نامهء عملت خواهد نوشت - ناظر است به كريمهء قرآنى در سورهء انفطار« وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ . كِراماً كاتِبِينَ » .