سر هوشمندش چنان خيره كرد ، * كه سودا دل روشنش تيره كرد
همه شب در انديشه : كاين گنج و مال ، * در او تا زيم ، ره نيابد زوال
دگر قامت ( 1 ) عجز از بهر خواست ، * نبايد بر كس دو تا كرد و راست
سرايى كنم پاىبست از رخام ( 2 ) ، * درختان سقفش همه عود خام
يكى حجره ، خاص از پى دوستان ، * در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت * تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زيردستان پزندم خورش * به راحت دهم روح را پرورش
به سختى بكشت اين نمد بسترم * روم زين سپس عبقرى ( 3 ) گسترم
خيالش خرف ( 4 ) كرد و كاليوه ( 5 ) رنگ * به مغزش فروبرده خرچنگ چنك
فراغ مناجات و رازش نماند * خور و خواب و ذكر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست * كه جايى نبودش قرار نشست
يكى بر سر گور گل مىسرشت * كه حاصل كند زان گل گور خشت
به انديشه لختى فرو رفت پير : * كه اى نفس كوتهنظر ، پند گير
چه بندى درين خشت زرين دلت ؟ * كه يك روز خشتى كنند از گلت
طمع را نه چندان دهانست باز ، * كه بازش نشيند به يك لقمه آز
بدار ، اى فرومايه ، زين خشت دست * كه جيحون نشايد به يك خشت بست
تو غافل در انديشهء سود و مال ، * كه سرمايهء عمر شد پايمال
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . دگر قامت عجز از بهر خواست . . . : ديگر از روى عجز براى درخواست و توقع پيش كسان قامت خود را خم و راست نخواهم كرد .
( 2 ) . رخام : سنگ مرمر .
( 3 ) . عبقرى : يك نوع جامهء ابريشمى ، نوعى فرش ابريشمى . معنى اصلى آن بزرگ قوم و هر چيز بهتر و كاملتر است . اين لفظ در قرآن مجيد در سوره الرحمن با معنى فرش ابريشمى مذكور است ، امروزه عبقرى را مرادف با نابغه به كار مىبرند .
( 4 ) . خرف : ( با فتح اول و كسر ثانى ) لفظ عربى ، نادان .
( 5 ) . كاليوه رنگ : گيجكننده - سرگشته ( رنگ در اينجا به معنى گونه و شبيه است )