غبار هوى چشم عقلت بدوخت * سموم ( 1 ) هوس كشت عمرت بسوخت
بكن سرمهء غفلت از چشم پاك * كه فردا شوى سرمه در چشم خاك
حكايت ( 7 ) [ ميان دو تن دشمنى بود و جنگ . . . . ]
ميان دو تن دشمنى بود و جنگ ، * سر از كبر بر يكدگر چون پلنگ
ز ديدار ( 2 ) هم تا به حدى رمان ، * كه بر هر دو تنگ آمدى آسمان
يكى را اجل در سر آورد جيش * سر آمد بر او روزگاران عيش
بدانديش وى را درون شاد گشت * به گورش پس از مدتى برگذشت
شبستان گورش در اندوده ديد * كه وقتى سرايش زراندوده ديد
خرامان به بالينش آمد فراز * هميگفت با خود لب از خنده باز :
خوشا وقت مجموع آنكس كه اوست ، * پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
ز روى عداوت به بازوى زور ، * يكى تخته بركندش از روى گور
سر تاجور ديدش اندر مغاك ( 3 ) * دو چشم جهان بينش آگنده خاك
وجودش گرفتار زندان گور * تنش طعمهء كرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاك استخوان ، * كه از عاج پر توتيا سرمهدان
ز دور فلك بدر رويش هلال * ز جور ( 4 ) زمان سرو قدش خلال
كف دست و سرپنجهء زورمند ، * جدا كرده ايام ، بندش ز بند
شرح
( 1 ) . سموم ( با فتح اول لفظ عربى ) : باد سوزان .
( 2 ) . ز ديدار هم تا به حدى رمان . . . : به اندازهيى از هم ميرميدند كه حاضر نبودند زير يك آسمان با هم زندگى كنند .
( 3 ) . مغاك : ( با فتح اول ) : گودال از ريشه « مغ » - سوراخ .
( 4 ) . ز جور زمان سرو قدش خلال : قدش كه مانند سرو بود از ستم زمان مانند خلال دندان باريك و لاغر شده بود نظير از شعر متنبى :« روح تردد فى مثل الخلال اذا * اطارت الريح عنه الثوب لم يبن »« روحى است كه در چيزى مثل خلال رفت و آمد مىكند و هرگاه باد پيراهن او را بپراند چيزى از او پيدا نيست » .