چنانش بر او رحمت آمد ز دل ، * كه بسرشت بر خاكش از گريه گل
پشيمان شد از كرده و خوى زشت * بفرمود بر سنگ گورش نبشت :
مكن شادمانى به مرگ كسى * كه دهرت نماند پس از وى بسى ( 1 )
شنيد اين سخن عارفى هوشيار ، * بناليد : كى قادر كردگار ،
عجب گر نيارى تو رحمت بر او ، * كه بگريست دشمن به زارى بر او
تن ما شود نيز روزى چنان ، * كه بر وى بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آيدم * چو بيند كه دشمن ببخشايدم
به جايى رسد كار سر ، دير و زود ، * كه گويى درو ديده هرگز نبود
زدم تيشه يك روز بر تل خاك * به گوش آمدم نالهء دردناك :
كه زنهار اگر مردى ، آهستهتر * كه چشم و بناگوش و روى است و سر
حكايت ( 8 ) [ شبى خفته بودم به عزم سفر . . . . ]
شبى خفته بودم به عزم سفر ، * پى كاروانى گرفتم سحر
برآمد يكى سهمگين باد و گرد ، * كه بر چشم مردم جهان تيره كرد
به ره بر يكى دختر خانه بود ، * به معجر ( 2 ) غبار از پدر ميزدود
پدر گفتش : اى نازنين چهر من * كه دارى دل آشفتهء مهر من ،
نه چندان نشيند در اين ديده خاك ، * كه بازش به معجر توان كرد پاك
بر اين خاك چندان صبا بگذرد ، * كه هر ذره از ما به جايى برد
ترا نفس رعنا ( 3 ) چو سركش ستور ، * دوان ميبرد تا به سر شيب ( 4 ) گور
اجل ناگهت بگسلاند ركيب * عنان باز نتوان گرفت از نشيب
خبر دارى ؟ اى استخوانى قفس ، * كه جان تو مرغيست نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد ، * دگر ره نگردد به سعى تو صيد
شرح
( 1 ) . كه دهرت نماند : روزگار ترا باقى نمىگذارد .
( 2 ) . معجر ( با كسر ميم و در فارسى با فتح ميم ) : پارچهيى كه زنان دور سر مىپيچيدند معنى دوم آن چادر زنان است .
( 3 ) . رعنا : مؤنث ، اصل آن رعناء از مصدر رعونت ، نادانى . در فارسى معنى متكبر و خودپسند از آن اراده مىشود .
( 4 ) . سر شيب : سراشيب - سرازير .