چو بلبلسرايان چو گل تازهرو * ز شوخى درافكنده غلغل به كوى
جهانديده پيرى ز ما بر كنار ، * ز دور فلك ليل مويش ( 1 ) نهار
چو فندق ، دهان از سخن بسته بود * نه چون ما ، لب از خنده چون پسته بود
جوانى فرا رفت كاى پيرمرد ، * چه در كنج حسرت نشينى به درد !
يكى سر برآر از گريبان غم ، * به آرام دل با جوانان بچم ( 2 )
برآورد سر ، سالخورد از نهفت * جوابش نگر تا چه پيرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان و زد ، * چميدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سرسبز ، خويد * شكسته شود چون به زردى رسيد
بهاران كه بيد آورد بيدمشك * بريزد درخت كهن برگ خشك
نزيبد مرا با جوانان چميد * كه بر عارضم صبح پيرى دميد
به قيد اندرم جره بازى كه بود ، * دمادم سر رشته خواهد ربود
شمار است نوبت بر اين خوان نشست * كه ما از تنعم بشستيم دست
چو بر سر نشست از بزرگى ( 3 ) غبار ، * دگر چشم عيش جوانى مدار
مرا برف باريد ( 4 ) بر پر زاغ * نشايد چو بلبل تماشاى باغ
كند جلوه طاوس صاحب جمال * چه ميخواهى از باز پركنده بال
مرا غله تنگ اندر ( 5 ) آمد درو * شما را كنون ميدمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت * كه گل دسته بندد چو پژمرده گشت ؟
مرا تكيه جان پدر ، بر عصاست * دگر تكيه بر زندگانى خطاست
مسلم جوان راست بر پاى جست * كه پيران برند استعانت به دست
گل سرخرويم نگر زر ناب * فرو رفت ، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از كودك ناتمام ، * چنان زشت نبود كه از پير ، خام
مرا مىببايد چو طفلان گريست ، * ز شرم گناهان ، نه طفلانه زيست
نكو گفت : لقمان كه نازيستن * به از سالها بر خطا زيستن
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ليل مويش نهار : مويش كه در گذشته چون شب سياه بود مانند روز سپيد شده .
( 2 ) . بچم : فعل امر از چميدن ، گردش كردن .
( 3 ) . بزرگى : پيرى .
( 4 ) . مرا برف باريد . . . : بر مويم كه در گذشته چون پر زاغ سياه بود ، برف پيرى باريد و مويم سفيد سفيد شد .
( 5 ) . مرا غله تنگ اندر آمد . . . : يعنى وقت درويدن غله من رسيده و مجال من تنگ است اما تازه خط سبز شما دميده است شايستهء عيش و خوشگذرانى هستيد .