هم از بامدادان در كلبه بست ( 1 ) ، * به از سود و سرمايه دادن ز دست
جوان ( 2 ) تا رساند سياهى به نور ، * برد پير مسكين سياهى به گور
حكايت ( 2 ) [ كهنسالى آمد به نزد طبيب . . . . ]
كهنسالى آمد به نزد طبيب * ز ناليدنش تا به مردن قريب :
كه دستم ( 3 ) به رگ برنه ، اى نيك راى * كه پايم همى بر نيايد ز جاى
بدان ماند اين قامت خفتهام ( 4 ) ، * كه گويى به گل در فرورفتهام
برو گفت : دست از جهان در گسل * كه پايت قيامت برآيد ز گل
نشاط جوانى ز پيران مجوى ، * كه آب روان باز نايد به جوى
اگر در جوانى زدى دست و پاى ، * در ايام پيرى بهش ( 5 ) باش و راى
چو دوران عمر از چهل درگذشت ، * مزن دست و پا كابت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رميدن گرفت ، * كه شامم سپيده دميدن گرفت
ببايد هوس كردن از سر بدر ، * كه دور هوسبازى آمد بسر
به سبزه كجا تازه گردد دلم ؟ * كه سبزه بخواهد دميد از گلم
تفرجكنان در هوا و هوس ، * گذشتيم بر خاك بسيار كس
كسانى كه ديگر به غيب اندرند ، * بيايند و بر خاك ما بگذرند
دريغا كه فصل جوانى برفت * به لهو و لعب زندگانى برفت
شرح
( 1 ) . بست : مصدر مرخم بستن .
( 2 ) . جوان تا رساند سياهى به نور : تا جوان ظلمت خود را به نور تبديل كند و از ظلمت جهل بجهان دانش درآيد ، پير اگر دچار ظلمت باشد ، پايان سياهى ظلمت وى به گور منتهى مىشود . ( عبارت سياهى به نور رسانيدن مقتبس است از آيه 259 از سوره بقره« يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ )در بعضى نسخهها در مصراع دوم بجاى « سياهى » ، « سپيدى » آمده كه مراد از آن موى سپيد يا كفن سپيد است .
( 3 ) . كه دستم به رگ برنهاى نيكراى : نبضم را بگير . ضمير « م » مضاف اليه است براى رگ .
( 4 ) . خفته : در نسخهء فروغى چفته كه با فتح اول به معنى خميده و تا شده است از ريشهء پهلوى چفتاين .
( 5 ) . بهش : باهوش - هوشيار .