تو كز خواب نوشين به بانگ رحيل ، * نخيزى ، دگر كى رسى در سبيل
فرو كوفت طبل شتر ساروان * به منزل رسيد اول كاروان
خنك هوشياران فرخنده بخت ، * كه پيش از دهلزن بسازند رخت
به ره خفتگان تا برآرند سر ، * نبينند ره رفتگان را اثر
سبق برد هر كاو كه برخاست زود * پس از نقل ، بيدار بودن چه سود ؟
يكى در بهاران بيفشانده جو ، * چه گندم ستاند به وقت درو !
كنون بايد اى خفته ، بيدار بود * چو مرگ ( 1 ) اندر آمد ز خوابت چه سود ؟
چو شيبت ( 2 ) در آمد به روى شباب ، * شبت دير شد ديده بركن ز خواب
من آن روز بركندم از عمر اميد ، * كه افتادم ( 3 ) اندر سياهى سپيد
دريغا كه بگذشت عمر عزيز * بخواهد گذشت اين دمى چند نيز
گذشت آنچه در ناصوابى گذشت * ور اين دم دگر درنيابى ، گذشت
كنون وقت تخم است اگر پرورى ، * گر اميد دارى كه خرمن برى
به شهر قيامت مرو تنگدست * كه وجهى ندارد ، به حسرت نشست ( 4 )
گرت چشم عقل است ، تدبير گور ، * كنون كن كه چشمت نخوردست مور
به مايه توان اى پسر سود كرد * چه سود افتد آن را كه سرمايه خورد !
كنون كوش كاب از كمر درگذشت * نه وقتى كه سيلاب از سر گذشت
كنونت كه چشم است اشكى ببار * زبان در دهان است عذرى بيار
نه پيوسته باشد روان در بدن * نه همواره گردد زبان در دهن
كنون بايدت عذر تقصير گفت * نه چون نفس ناطق ( 5 ) ز گفتن بخفت
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . چو مرگ اندر آمد ز خوابت چه سود : ناظر است به حديث مشهور « الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا » « مردم خفتگانند كه چون بميرند بيدار شوند » .
( 2 ) . شيبت : پيرى تو .
( 3 ) . كه افتادم اندر سياهى سپيد : در موهاى سياهم موى سفيد پيدا شد ، ضمير ميم مضاف اليه است براى سياهى .
( 4 ) . كه وجهى . . . : به حسرت نشستن دليل و وجهى ندارد ، زيرا در اين دنيا ميتوان سرمايه براى آخرت تدارك كرد .
( 5 ) . نفس ناطق يا نفس ناطقه : نفسى است كه برحسب نظر افلاطون و ارسطو اختصاص به نوع انسان دارد و قوه عاقله يكى از قواى سهگانهء آن است .