تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
چه معنيست در صورت اين صنم ( 1 ) ؟ * كه اول پرستندگانش منم عبادت به تقليد ، گمراهى است * خنك رهروى را كه آگاهى است برهمن ز شادى برافروخت روى * پسنديد و گفت : اى پسنديده‌گوى ، سؤالت صواب است و فعلت جميل * به منزل رسد هركه جويد دليل ( 2 ) بسى چون تو گرديدم اندر سفر ، * بتان ديدم از خويشتن بىخبر ، جز اين بت كه هر صبح از اينجا كه هست : * برآرد به يزدان دادار ، دست وگر خواهى امشب همين‌جا بباش * كه فردا شود سر اين بر تو فاش شب آنجا ببودم ( 3 ) بفرمان پير * چو بيژن ( 4 ) به چاه بلا در اسير شبى همچو روز قيامت دراز * مغان گرد من بىوضو در نماز كشيشان ( 5 ) هرگز نيازرده آب ، * بغلها چو مردار در آفتاب مگر كرده بودم گناهى عظيم ، * كه بردم در اين شب عذابى اليم ( 6 ) ! همه شب در اين قيد غم مبتلا * يكم دست بر دل يكى بر دعا كه ناگه دهل زن فرو كوفت كوس * بخواند از فضاى برهمن خروس خطيب سيه‌پوش ( 7 ) شب بىخلاف * برآهيخت شمشير روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته * به يكدم جهانى شد افروخته تو گفتى كه در خطهء زنگبار ( 8 ) ، * ز يك گوشه ناگه درآمد تتار
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . صنم : بت . جمع آن اصنام . ( 2 ) . دليل : در اينجا راهنماى كاروان . ( 3 ) . ببودم : از مصدر ببودن ( بودن باضافهء باء تأييد ) : اقامت كردم فصل تام است . ( 4 ) . بيژن : يكى از پهلوانان ايران كه براى نجات كيخسرو بتوران رفت و افراسياب او را در چاه زندانى ساخت . دختر افراسياب او را عاشق شد و داستان بيژن و منيژه در شاهنامهء فردوسى آمده است . ( 5 ) . كشيشانى كه هرگز نيازرده آب : كشيشانى كه هرگز دست به آب نزده‌اند . كشيش از ريشهء سريانى است و معرب آن قسيس مىشود ، معنى اول آن كاهن و معنى معمول آن روحانى مسيحى است . ( 6 ) . اليم : ( لفظ عربى ) : دردناك . ( 7 ) . خطيب سيه‌پوش . . . : نظير از شعر عرب :رب ليل اغمد الانوار الا * نور ثغز او مدام او ندام قد نعمنا بدياجه الى ان * سل سيف الصبح من غمد الظلامترجمه . بسا شبى كه جز فروغ دندان باده و ساقى ، همه نورها را در غلاف كرده بود . ما از تاريكىهاى آن بهره‌مند شديم تا آنگاه كه شمشير صبح از غلاف تيرگى ناگهان بدر آمد . ( 8 ) . زنگبار : جزيره زنگبار در افريقا كه در چند سال اخير استقلال يافته است . سياهان را مناسب انتساب به همين جزيره زنگى ميگفته‌اند و معرب آن « زنجى » و در صورت جمع « زنج » مىشود .