اگرنه زبان قصه ( 1 ) برداشتى ، * كس از سر دل كى خبر داشتى ؟
وگر نيستى سعى جاسوس گوش ، * خبر كى رسيدى به سلطان هوش ؟
مرا لفظ شيرين خواننده داد * ترا سمع و ادراك داننده داد
مدام اين دو ( 2 ) چون حاجبان بر درند * ز سلطان به سلطان خبر مىبرند
چه انديشى از خود كه فعلم نكوست ! * از آن در نگه كن كه توفيق اوست
برد بوستانبان به ايوان شاه ، * به نوباوه ( 3 ) گل هم ، ز بستان شاه
حكايت ( 10 ) [ بتى ديدم از عاج در سومنات . . . . ]
بتى ديدم از عاج در سومنات ( 4 ) ، * مرصع ( 5 ) چو در جاهليت ( 6 ) منات ( 7 )
چنان صورتش بسته تمثالگر ( 8 ) ، * كه صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحيت كاروانها روان ، * بديدار آن صورت بىروان ،
طمع كرده رايان ( 9 ) چين و چگل ( 10 ) * چو سعدى ، وفا ، زان بت سنگدل
زبانآوران رفته از هر مكان ، * تضرعكنان پيش آن بىزبان
شرح
( 1 ) . قصه برداشتن : حكايت حال گفتن است .
( 2 ) . اين دو : زبان و گوش ، پردهداران و دربانان خبرگزارانند .
( 3 ) . نوباوه : ميوهء نورسيده - هر چيز تازه كه پسند طبع باشد ، از ريشهء سانسكريت به معنى نوظهور . در بعضى نسخهها « به تحفه ثمر هم ز بستان شاه » ضبط شده است .
( 4 ) . سومنات : معبد ماه در هندوستان كه سلطان محمود از فتح آن شهرتى تمام يافت و ثروتى بيكران از آن بدست آورد . « سوم » در زبان هندى ماه است .
( 5 ) . مرصع : ( اسم مفعول از ترصيع ) : جواهرنشان .
( 6 ) . جاهليت : دورهء پيش از اسلام كه عرب دچار نادانى بود و جز قتل و غارت و فرزند - كشى و قمار ، كارى نميدانست و تعصبات ناشى از جهل بر آنان حكومت ميكرد .
( 7 ) . منات : يكى از بتان معروف عرب ( ر ك : اعلام قرآن مقالهء منات ) .
( 8 ) . تمثالگر : مجسمهساز . تمثال : صورت و مجسمه . جمع آن ، تماثيل .
( 9 ) . رايان : پادشاهان قديم هند بودهاند كه گاهى بر حدود چين هم تسلط مييافتند .
لفظ را جه مأخوذ از راى و مصغر آنست .
( 10 ) . چگل : ناحيهيى كه از طرف شرق و جنوب به خلخ ، از مغرب به تخن ، از شمال به ناحيه قرقيز محدود است . شهرهاى آن تركنشين و اهالى آن شجاع و زيبارويند . مراد بيت اينست كه پادشاهان چين و چگل ، از اين بت سنگى وفا طمع دارند ، چنان كه سعدى از نازنينان سنگدل وفا توقع مىكند .