يكى زين چو بر ديگرى يافت دست ، * ترازوى عدل طبيعت شكست
اگر باد سرد نفس نگذرد ، * تف ( 1 ) معده ، جان در خروش آورد
وگر ديگ معده نجوشد ( 2 ) طعام ، * تن نازنين را شود كار ، خام
در اينان نبندد دل ، اهل شناخت * كه پيوسته با هم نخواهند ساخت
توانايى تن مدان از خورش * كه لطف حقت ميدهد پرورش
به حقش ( 3 ) كه گر ديده بر تيغ و كارد ، * نهى ، حق شكرش نخواهى گزارد
چو رويى به خدمت ( 4 ) نهى بر زمين ، * خدا را ثنا گوى و خود را مبين
گداييست ( 5 ) تسبيح و ذكر و حضور ، * گدا را نبايد كه باشد غرور
گرفتم كه خود خدمتى كردهاى ، * نه پيوسته اقطاع ( 6 ) او خوردهاى ؟
نخست ( 7 ) او ارادت به دل در نهاد * پس اين بنده بر آستان سر نهاد
گر از حق نه توفيق خيرى رسد ، * كى از بنده خيرى به غيرى رسد ؟
زبان را چه بينى كه اقرار داد ؟ * ببينى : زبان را كه گفتار داد ؟
در معرفت ديدهء آدميست * كه بگشوده بر آسمان و زميست ( 8 )
كيت فهم بودى نشيب و فراز ، * گر اين در بكردى به روى تو باز ؟
سر آورد و دست از عدم در وجود ، * در اين ( 9 ) جود بنهاد و در آن ، سجود
و گرنه كى از دست ، جود آمدى ؟ * محال است كز سر سجود آمدى
بحكمت زبان داد و گوش آفريد ، * كه باشند صندوق دل را كليد
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . تف : ( با فتح اول - لفظ فارسى ) : حرارت . با تافتن و تابيدن و تب همريشه است ، « تف معده » مسند اليه است و « جان » مفعول بيواسطه است براى فعل « در خروش آورد »
( 2 ) . نجوشد : ( فعل ذو وجهين ) : نجوشاند
( 3 ) . به حقش كه گرديده بر تيغ و كارد . . . : به حق خدا سوگند ، اگر چشمان خود را در راه او تسليم تيغ و كارد كنى باز حق شكر او را نگزاردهاى .
( 4 ) . چو رويى به خدمت . . . : سجاده و عبادتى كه ميكنى به حساب خود مگذار و تصور مكن كه اين توفيق را خود بدست آوردهاى . خدا را سپاس گوى كه به تو اين توفيق را داده است .
( 5 ) . گداييست : مراد را از گدايى ، نيازمندى و اظهار بندگى به خدا است .
( 6 ) . اقطاع ( با كسر اول ) : درآمد ثابت ملى كه به كسى واگذار شود .
( 7 ) . نخست او ارادت به دل در نهاد : ارادهء بنده در دست قدرت خداست ،
( 8 ) . ز مى : مخفف زمين از ريشهء زم كه در زبان اوستايى به معنى سرد است .
( 9 ) . در اين جود بنهاد و در آن سجود : خداوند جود و بخشش را صفت دست قرار داد و قدرت سجود به سر بخشيد .