نگر تا قضا از كجا سير كرد * كه كورى بود تكيه بر غير كرد
سرشتست بارى شفا در عسل * نه چندانكه زور آورد بر اجل
عسل خوش كند زندگان را مزاج ، * ولى ( 1 ) درد مردن ندارد علاج
رمق ( 2 ) ماندهيى را كه جان از بدن ، * برآمد ، چه سود انگبين در دهن !
يكى گرز پرلاد بر مغز خورد * كسى گفت صندل ( 3 ) بمالش به درد
ز پيش خطر تا توانى گريز ، * و ليكن مكن با قضا پنجه تيز
درون تا بود قابل شرب و اكل ، * بدن تازهروى است و پاكيزه شكل
خراب آنگه اين خانه گردد تمام ، * كه با هم نسازند طبع و طعام
مزاجت ( 4 ) تر و خشك و گرم است و سرد * مركب ازين چار طبع است مرد
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ولى درد مردن ندارد علاج : اشاره دارد به مثل معروف « لا علاج للموت » متنبى گويد :
« اعيى داء الموت كل طبيب » هر پزشك از درمان مرگ ناتوان است . اين بيت را علىيف در متن ضبط نكرده است .
( 2 ) . رمق مانده . . . : نظير از گفته متنبى :« كيف الرجاء من الخط وب مخلصا * من بعد ان انشبن فى مخالبا »چگونه ميتوان به رهائى از صدمات اميدوار باشم پس از آنكه در من چنگالهاى خود را سخت فرو بردهاند .
( 3 ) . صندل : چوبى است مخصوص كه ميسائيدند و به وسيله ماليدن آن بر سر رفع گرما و سردرد ميكردهاند . بىگمان صندل براى سرى كه با سندان كوفته شده باشد هرگز سودمند نتواند بود . مراد از « به درد » « به محل درد » است .
( 4 ) . مزاجت . . . : در قديم به چهارگونه مزاج قائل بودند : خشك گرم - تر گرم - تر سرد - خشك گرم . ميگفتند مزاج آب تر و سرد است . مزاج هوا تر و گرم است . مزاج خاك خشك و سرد است . آتش از چهار عنصر ديگر سبكتر و محل طبيعتش بالاتر از آنهاست و خاك خشك و سرد است . آتش از چهار عنصر ديگر سبكتر و محل طبيعتش بالاتر از آنهاست و خاك كه سرد و خشك است از عناصر ديگر سنگينتر و محاط در سه عنصر ديگر مىباشد .
همچنين براى آدمى به اين چهار مزاج قائل بودند و مزاجهاى آدمى را به نام صفرائى ، سودائى ، بلغمى ، دموى ( خونى ) تقسيم ميكردند و اخلاق را هم تابع مزاجهاى چهارگانه ميپنداشتند . اما امروزه منشها را وابسته به مزاج نميدانند بههرحال اين چهار طبع كه مركب از خشكى و ترى و گرمى و سردى است اگر در حال اعتدال باشند ، تن آدمى سالم است و اگر اعتدال آنها بر هم خورد ، بيمارى پيش ميآيد . به اين نكته بسيارى از حكماء و شعراء اشاره كردهاند من جمله ابو العلاى معرى در اين باب بيتى دارد و شيخ اجل در گلستان هم به اين مطلب تصريح كرده است .« چهار طبع مخالف سركش * چند روزى شوند با هم خوش
گر يكى زين چهار شد غالب * جان شيرين برآيد از قالب »