خدايا دلم خون شد و ديده ريش * كه مىبينم انعامت از گفت ، بيش
نگويم دد و دام و مرغ و سمك ( 1 ) * كه فوج ملايك بر اوج فلك ،
هنوزت سپاس اندكى گفتهاند * ز بيور ( 2 ) هزاران يكى گفتهاند
برو سعديا دست و دفتر بشوى * به راهى كه پايان ندارد مپوى
نداند كسى قدر روز خوشى ، * مگر روزى افتد به سختى كشى
زمستان درويش در تنگسال ، * چه سهل است ، پيش خداوند مال
سليمى كه يكچند نالان نخفت ، * خداوند را شكر صحت نگفت
چو مردانهرو باشى و تيزپاى * به شكرانه ( 3 ) با كند پايان ( 4 ) به پاى
به پير كهن بر ، ببخشد جوان * توانا كند رحم بر ناتوان
چه دانند جيحونيان قدر آب ؟ * ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را كه در دجله باشد قعود ( 5 ) ، * چه غم دارد از تشنگان ز رود ( 6 ) ؟
كسى قيمت ( 7 ) تندرستى شناخت ، * كه يكچند بيچاره در تب گداخت
ترا تيره شب كى نمايد دراز ، * كه غلطى ز پهلو به پهلوى ناز !
بر انديش از افتان و خيزان تب * كه رنجور داند درازاى شب
به بانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت ؟
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . سمك : ماهى - سمك با « سكون ميم » بمعنى ارتفاع است و با اوج فلك ايهام تناسبى دارد .
( 2 ) . بيور : ده هزار ، ريشه اوستائى و پهلوى دارد و بزرگترين عدديست كه در اوستا ديده مىشود .
( 3 ) . شكرانه : تركيبى است شبيه شاگردانه . « حق شكر » .
( 4 ) . به شكرانه با كندپايان به پاى : مراد اينست كه هرگاه مردى تيزپاى باشى ، به شكرانهء اين نعمت كه دارى بايد كند پايان را رعايت كنى و چندان سرعت نگيرى كه آنان نتوانند با تو همگامى كنند .
( 5 ) . قعود : نشستن ( در عربى قيام و قعود علاوه بر معنى مصدرى ممكن است معنى جمعى هم داشته باشد به معنى ايستادگان و نشستگان ) .
( 6 ) . زرود : گفتهاند نام كوهى است در مكه كه بىآب و گياه است و بعضى مردم نذر ميكنند كه اين كوه را پياده طى كنند . و بعضى آن را نام صحرايى پنداشتهاند . معنى صحيح آن از فرهنگها بدست نيامد . ممكن است ز رود از ريشهء « زرد » بمعنى گلوگير كردن يا بمعنى درهم پيوستن حلقههاى زره باشد . در صورت اول زرود ( به فتح اول ) كسى است كه لقمه او را گلوگير كند و در صورت دومشخص زير سلاح و زره است .
( 7 ) . كسى قيمت تندرستى شناخت : ناظر است به اين كلمهء حكمتآميز « نعمتان لا يعرف قدرهما الا من فقدهما : الصحة و الامان » .