تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
از آن ( 1 ) سجده بر آدمى سخت نيست * كه در صلب او مهره يك لخت نيست دو صد مهره ( 2 ) بر يكديگر ساختست * كه گل مهره‌يى چون تو پرداختست رگت بر تن است اى پسنديده خوى * زمينى درو سيصد و شست جوى بصر در سر و راى و فكر و تميز * جوارح ( 3 ) به دل ، دل بدانش ، عزيز بهايم به روى اندر افتاده خوار * تو همچون الف بر قدمها سوار نگون كرده ايشان سر از بهر خور * تو آرى به عزت خورش پيش سر نزيبد ترا با چنين سرورى ، * كه سر جز به طاعت فرود آورى به انعام ( 4 ) خود دانه دادت نه كاه * نكردت چو انعام ( 5 ) سر در گياه و ليكن بدين صورت دلپذير ، * فرفته مشو سيرت خوب گير ره راست بايد نه بالاى راست * كه كافر هم از روى صورت چو ماست ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش ، * اگر عاقلى ، در خلافش مكوش گرفتم كه دشمن بكوبى به سنگ * مكن بارى از جهل با دوست جنگ خردمند خويان منت‌شناس ، * بدوزند نعمت به ميخ سپاس

حكايت ( 2 ) [ ملك‌زاده‌يى ز اسب ادهم فتاد . . . . ]

ملك‌زاده‌يى ز اسب ادهم ( 6 ) فتاد ، * به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پيلش فرورفت گردن به تن * نگشتى سرش تا نگشتى بدن پزشكان بماندند حيران در اين ، * مگر فيلسوفى ( 7 ) ز يونان زمين
شرح
( 1 ) . از آن سجده بر آدمى سخت نيست : چون كمر آدمى داراى مهره‌هاى پيوسته است و يك تكه نيست آدمى ميتواند خم و راست شود و سجدهء خداى را بجاى آورد . ( 2 ) . دو صد مهره . . . : خداوند دو صد استخوان بر روى يكديگر ساخته است تا تو آدمى را كه اصلت از آب و خاك است و عنوان « گل مهره » بر تو صادق ميآيد از تركيب اين استخوانها بوجود آمده‌اى . ( 3 ) . جوارح : اندامهاى مهم - مفرد آن ، جارحه . اندامها همه بواسطهء دل كه در اصطلاح عرفانى مركز عقل و عاطفه‌ها است عزيز هستند چنان كه دل بنوبه خود بوسيلهء دانش گرامى ميگردد . ( 4 ) . انعام : ( با كسر اول ) : نعمت دادن . ( 5 ) . انعام : ( با فتح اول ) : چارپايان . مفرد آن نعم ( با فتح اول و كسر ثانى ) . ( 6 ) . ادهم : سياه . مؤنث آن ، دهماء . ( 7 ) . فيلسوف : لفظى است يونانى الاصل ، مركب از فيل بمعنى دوستدار و سوفيا بمعنى دانش . نخستين كسى كه اين نام بر خود نهاد اپيكور بود كه گفت من دانشمند نيستم بلكه دانش‌پژوهم .
شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 342 | محمد خزائلى