از آن ( 1 ) سجده بر آدمى سخت نيست * كه در صلب او مهره يك لخت نيست
دو صد مهره ( 2 ) بر يكديگر ساختست * كه گل مهرهيى چون تو پرداختست
رگت بر تن است اى پسنديده خوى * زمينى درو سيصد و شست جوى
بصر در سر و راى و فكر و تميز * جوارح ( 3 ) به دل ، دل بدانش ، عزيز
بهايم به روى اندر افتاده خوار * تو همچون الف بر قدمها سوار
نگون كرده ايشان سر از بهر خور * تو آرى به عزت خورش پيش سر
نزيبد ترا با چنين سرورى ، * كه سر جز به طاعت فرود آورى
به انعام ( 4 ) خود دانه دادت نه كاه * نكردت چو انعام ( 5 ) سر در گياه
و ليكن بدين صورت دلپذير ، * فرفته مشو سيرت خوب گير
ره راست بايد نه بالاى راست * كه كافر هم از روى صورت چو ماست
ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش ، * اگر عاقلى ، در خلافش مكوش
گرفتم كه دشمن بكوبى به سنگ * مكن بارى از جهل با دوست جنگ
خردمند خويان منتشناس ، * بدوزند نعمت به ميخ سپاس
حكايت ( 2 ) [ ملكزادهيى ز اسب ادهم فتاد . . . . ]
ملكزادهيى ز اسب ادهم ( 6 ) فتاد ، * به گردن درش مهره بر هم فتاد
چو پيلش فرورفت گردن به تن * نگشتى سرش تا نگشتى بدن
پزشكان بماندند حيران در اين ، * مگر فيلسوفى ( 7 ) ز يونان زمين
شرح
( 1 ) . از آن سجده بر آدمى سخت نيست : چون كمر آدمى داراى مهرههاى پيوسته است و يك تكه نيست آدمى ميتواند خم و راست شود و سجدهء خداى را بجاى آورد .
( 2 ) . دو صد مهره . . . : خداوند دو صد استخوان بر روى يكديگر ساخته است تا تو آدمى را كه اصلت از آب و خاك است و عنوان « گل مهره » بر تو صادق ميآيد از تركيب اين استخوانها بوجود آمدهاى .
( 3 ) . جوارح : اندامهاى مهم - مفرد آن ، جارحه . اندامها همه بواسطهء دل كه در اصطلاح عرفانى مركز عقل و عاطفهها است عزيز هستند چنان كه دل بنوبه خود بوسيلهء دانش گرامى ميگردد .
( 4 ) . انعام : ( با كسر اول ) : نعمت دادن .
( 5 ) . انعام : ( با فتح اول ) : چارپايان . مفرد آن نعم ( با فتح اول و كسر ثانى ) .
( 6 ) . ادهم : سياه . مؤنث آن ، دهماء .
( 7 ) . فيلسوف : لفظى است يونانى الاصل ، مركب از فيل بمعنى دوستدار و سوفيا بمعنى دانش . نخستين كسى كه اين نام بر خود نهاد اپيكور بود كه گفت من دانشمند نيستم بلكه دانشپژوهم .