اگر ناطقى ، طبل پرياوهاى * وگر خامشى ، نقش گرمابهاى
تحملكنان را نخوانند مرد : * كه بيچاره از بيم ، سر بر نكرد
وگر در سرش هول مردانگيست ، * گريزند ازو كاين چه ديوانگيست
تعنت كنندش ، گر اندك خوريست : * كه مالش ، مگر روزى ديگريست ؟
وگر نغز و پاكيزه باشد خورش ، * شكم بنده خوانند و تنپرورش
وگر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميز است عار
زبان در نهندش به ايذا چو تيغ ، * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ
وگر كاخ و ايوان منقش كند ، * تن خويش را كسوتى خوش كند ،
به جان آيد از دست طعنهزنان : * كه خود را بياراست همچون زنان
اگر پارسايى سياحت نكرد ، * سفر كردگانش نخوانند مرد !
كه نارفته بيرون ز آغوش زن ، * كدامش هنر باشد و راى و فن ؟
جهانديده را هم بدرند پوست : * كه سرگشتهء بختبرگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودى و بهر ، * زمانه نراندى ز شهرش به شهر
عزب ( 1 ) را نكوهش كند خردهبين * كه ميلرزد از خفت و خيزش زمين
وگر زن كند ، گويد : از دست دل ، * به گردن درافتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشتروى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى
غلامى به مصر اندرم بنده بود ، * كه چشم از حيا در برافكنده بود
كسى گفت ( 2 ) هيچ اين پسر عقل و هوش ، * ندارد ، به مالش به تعليم كوش
شبى برزدم بانگ بر وى درشت ، * هم او گفت مسكين به جورش بكشت
گرت بركند خشم روزى ز جاى ، * سراسيمه خوانندت و تيره راى
وگر بردبارى كنى از كسى ، * بگويند : غيرت ندارى بسى
سخى ( 3 ) را به اندرز گويند بس ، * كه فردا دو دستت بود پيش و پس
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . عزب : مرد بىزن و زن بىشوهر . مصراع دوم اشاره دارد به اين حديث : « شراركم عزابكم » .
( 2 ) . كسى گفت : شخصى دربارهء اين غلام با آزرم و حيا ، به من گفت كه اين غلام ، عقل و هوش ندارد . او را بايد ادب كنى و گوشمالى دهى و آداب بياموزى ، اما چون شبى در حضور آن شخص بر غلام خود درشت بانگ زدم ، همان شخص با خود دربارهء من گفت كه اين بيچاره را با جور و ستم كشت و مرا بدين خشم شماتت كرده و بانگ درشت مرا در حكم قاتل غلام به حساب آورد .
( 3 ) . سخى را به اندرز : بعنوان اندرز ، به سخاوتمند ميگويند : بخشش بس كن ، زيرا فردا برايت چيزى نخواهد ماند و بحالى خواهى افتاد كه عورتين خود را با دو دست بپوشى .