اگر در جهان از جهان رستهييست ، * در از خلق بر خويشتن بستهييست ،
كس از دست جور زبانها نرست ، * اگر خودنماى است و گر حقپرست
اگر بر پرى چون ملك ز اسمان ، * به دامن در آويدت بدگمان
به كوشش توان دجله را پيش بست ، * نشايد زبان بدانديش بست
فراهم نشينند تر دامنان * كه اين زهد خشگ است و آن دام نان ( 1 )
تو روى از پرستيدن حق مپيچ ، * بهل تا نگيرند خلقت به هيچ
چو راضى شد از بنده يزدان پاك ، * گر اينها نگردند راضى ، چه باك ؟
بدانديش خلق ، ( 2 ) از حق آگاه نيست * ز غوغاى خلقش به حق راه نيست
از آن ره به جايى نياوردهاند ، * كه اول قدم ، پى غلط كردهاند
دو كس بر حديثى ( 3 ) گمارند گوش ، * از اين تا بدان ، ز اهرمن تا سروش
يكى پند گيرد دگر ناپسند * نپردازد از حرفگيرى به پند
فرومانده در كنج تاريك جاى ، * چه دريابد از جام گيتى ( 4 ) نماى ؟
مپندار اگر شير و گر روبهى ، * كز اينان به مردى و حيلت رهى
اگر كنج خلوت گزيند كسى ، * كه پرواى صحبت ندارد بسى ،
مذمت كنندش كه زرق است و ريو * ز مردم چنان ميگريزد كه ديو
وگر خندهروى است و آميزگار ، * عفيفش ندانند و پرهيزگار
غنى را به غيبت بكاوند پوست : * كه فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بينوايى بگويد بسوز ، * نگونبخت خوانندش و تيرهروز
وگر كامرانى درآيد ز پاى ، * غنيمت شمارند و فضل خداى
كه تا چند از اين جاه و گردنكشى : * خوشى را بود در قفا ناخوشى
وگر تنگدستى ، تنك مايهيى ، * سعادت بلندش كند پايهيى ،
بخايندش از كينه دندان به زهر ! * كه دونپرور است اين فرومايه دهر
چو بينند كارى به دستت در است ، * حريصت شمارند و دنياپرست
وگر دست همت ندارى به كار ، * گداپيشه خوانندت و پختهخوار
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . دام نان : با « دامنان » جناس مرفوع دارد ؟
( 2 ) . بدانديش خلق : كسى كه دربارهء خلق خدا انديشهء بد مىكند .
( 3 ) . دو كس بر حديثى : يك گفتار ممكن است در دو كس دو اثر مخالف داشته باشد : يكى كه خوى فرشتگان دارد ، از آن پند گيرد و ديگرى كه خوى اهريمنى دارد آن را ناپسند پندارد و بجاى آنكه از گفتهء نصيحتآميز كسب پند كند به عيبگيرى آن گفتار بپردازد .
( 4 ) . جام گيتىنماى : همان جام جم است .