تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
شنيد اين سخن مرد كارآزماى ، * كهن‌سال پروردهء پخته‌راى بگفت : ارچه ( 1 ) صيت نكويى رود ، * نه با هر كسى هرچه گويى رود نگارنده را خود همين ( 2 ) نقش بود ؟ * كه شوريده را دل به يغما ربود چرا طفل يك‌روزه هوشش نبرد ؟ * كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد محقق همان بيند اندر ابل ( 3 ) ، * كه در خوبرويان چين و چگل ( 4 ) نقابيست هر سطر ( 5 ) من زين كتيب ، * فروهشته بر عارضى دلفريب معانيست در زير حرف سياه ، * چو در پرده معشوق و در ميغ ، ماه در اوراق سعدى نگنجد ملال ، * كه دارد پس پرده چندين جمال مرا كاين سخنهاست مجلس فروز ، * چو آتش درو روشنايى و سوز : نرنجم ز خصمان اگر برتپند ، * كزين آتش ( 6 ) پارسى در تپند
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . بگفت ار چه . . . : بقراط گفت : گرچه آوازهء نيكومنشى تو بلند است ، لكن همهء آنچه ميگويى ، مقبول نيست . ( 2 ) . نگارنده را . . . : آيا نگارندهء ازلى ، تنها اين نقش و اين صورت را داشت كه دل شوريده را به يغما ببرد ؟ پروردگار جهان را نقش‌ها و صورت‌هاى زيباى نامتناهى است . اگر اين زاهد ، شيفتهء صنع خدا بود ، به ديگران هم عشق ميورزيد . در بيت بعدى ، شيخ اجل مطلب را روشن‌تر كرده و فرموده است : طفل يك‌روزه هم صنع خدا است و در صنع خدا ميان خرد و بزرگ فرق نيست . اگر زاهد راست مىگفت ، طفل يك‌روزه هم هوش و عقل او را مىبرد و آشفته‌اش مىساخت . ( 3 ) . ابل : گروه شتران ، جمع آن آبال . مصراع نظر دارد به آيه 17 از سورهء غاشيه« أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ » .( 4 ) . چگل : شهريست از تركستان كه خوبرويان و تيراندازان آن معروفند . ( 5 ) . نقابيست هر سطر من . . . : شيخ اجل پس از بيان عجايب صنع الهى ، در مقام وصف كتاب خود برآمده و فرموده است : هر سطر از اين كتاب من ، نقابى است كه بر عارض دلفريبى افكنده شده و در زير حروف سياه آن كه الفاظ را تشكيل داده ، معانى بس لطيفى نهفته است ، بر هنرپسندان و زيبايىپرستان است كه نقاب الفاظ بردارند و معانى را كه همچون چهرهء شاهد زيباست ، در زير آن بنگرند . ( 6 ) . كزين آتش پارسى . . . : از آتش پارسى در اينجا ارادهء دو معنى شده ، معنى اول آنكه سخنان سعدى همچون بيمارى آتش پارسى كه با تب و جوش‌هاى بدن نمايان مىشود ، به رنج افتاده‌اند . معنى ديگر آنكه كتاب بوستان ، سخنى است پارسى ، پرشعله و زبانه‌كش كه خصمان را از باب عجز از آوردن مثل آن دچار تب مىكند ، تپ و تف ( بفتح اول ) حرارت است و بر تب هم اطلاق مىشود ، بلكه تب خود از اين ريشه است . « برتپند » در مصراع اول را قدما با طاء مؤلف مىنوشتند و آن صورت موافق با قواعد نبود ، چه با ماندن حرف « پ » به حال خود كلمهء معرب هم به حساب نميآيد ، از اين نظر در اين كتاب با حرف « ت » نوشته شد و اين دو قافيه صنعت جناس هم دارند .