برآمد ز سوداى ( 1 ) من سرخ روى : * كزين جنس بيهوده ديگر مگوى
تو در وى همان عيب ديدى كه هست ، * ز چندان هنر چشم عقلت ببست !
يقين ، بشنو از من كه روز يقين * نبينند بد ، مردم نيكبين
يكى را كه فضل است و فرهنگ و راى * گرش پاى عصمت بلغزد ز جاى ،
به يك خرده مپسند بر وى جفا * بزرگان چه گفتند ؟ « خذ ما صفا ( 2 ) »
بود خار ( 3 ) و گل با هم اى هوشمند * چه دربند خارى ! تو گل دستهبند
كرا زشتخويى بود در سرشت ، * نبيند ز طاووس جز پاى زشت
صفايى به دست آور اى خيرهرو * كه ننمايد ( 4 ) آئينهء تيره ، رو
طريقى طلب ، كز عقوبت رهى * نه حرفى كه انگشت بر وى نهى
منه عيب خلق اى فرومايه ، پيش * كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
چرا دامن آلوده را حد زنم ( 5 ) ، * چو در خود شناسم كه تر دامنم ؟
نشايد كه بر كس ، درشتى كنى * چو خود را ( 6 ) به تأويل ، پشتى كنى
چو بد ناپسند آيدت ، خود مكن * پس آنگه به همسايه گو : بد مكن
من ار حقشناسم وگر خودنماى ، * برون با تو دارم درون با خداى
چو ظاهر به عفت بياراستم ، * تصرف مكن در كژ و راستم
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . سودا : مراد از سودا در اينجا هم ممكن است معنى مجازى عربى آن كه خشم است باشد ، چه اعتراضكننده سخنان خود را با خشم ادا مىكند و نيز ممكن است در معنى معامله و رفتار به كار رفته باشد كه در آن صورت كلمه فارسى است ، مراد از سرخروى ، خشمگين و برافروخته است .
( 2 ) . خذ ما صفا : ناظر است به اين حديث « خذ من الدهر ما صفا ، و من العيش ما كفى ودع الظلم و الجفا ، فان العمر قصير ، و الناقد بصير » از روزگار هر آنچه پاك باشد بگير و از زندگانى بهر آنچه كفايت كند قانع باش و ستم و آزار مردمان فروگذار ، زيرا عمر كوتاه است و نقدكننده بيناست .
( 3 ) . « بود خار و گل با هم اى هوشمند » : نظير از شعر متنبى :« كر متما و اعتدى باللؤم غير كما * و الشوك و الورد موجودان فى غصن »ترجمه : شما كرامت كرديد و ديگران با فرومايگى تعدى كردند . خار و گل در يك شاخه با هم وجود دارند .
( 4 ) . « كه ننمايد آئينهء تيرهروى » : آئينه تاريك ، روى را نشان نميدهد .
( 5 ) . حد زدن : اجراى مجازاتهاى شرعى نسبت به جرمهاست .
( 6 ) . « چو خود را بتأويل پشتى كنى » : وقتىكه با تأويل و دگرگونه جلوه دادن رفتار و كردار خويش بخواهى از گفته و كرده خود پشتيبانى كنى .