كز ( 1 ) او داد مظلوم مسكين او ، * بخواهند و از ديگران كين او
تو دست از وى و روزگارش بدار * كه خود زيردستش كند روزگار
نه بيداد ( 2 ) ازو بهرهمند آمدم * نه نيز از تو غيبت پسند آمدم
به دوزخ ( 3 ) برد مدبرى را گناه ، * كه پيمانه پر كرد و ديوان سياه ؟
دگر كس به غيبت پيش ( 4 ) ميدود * مبادا كه تنها به دوزخ رود
حكايت ( 11 ) [ شنيدم كه از پارسايان يكى . . . . ]
شنيدم كه از پارسايان يكى ، * به طيبت بخنديد با كودكى
دگر پارسايان خلوتنشين ، * به عيبش فتادند در پوستين ( 5 )
به آخر نماند اين حكايت نهفت * به صاحبنظر بازگفتند و گفت :
مدر پرده بر يار شوريدهحال * نه طيبت ( 6 ) حرام است و غيبت حلال
حكايت ( 12 ) [ به طفلى درم رغبت روزه خاست . . . . ]
به طفلى ( 7 ) درم رغبت روزه خاست * ندانستمى ( 8 ) چپ كدام است و راست
يكى عابد از پارسايان كوى ، * همى شستن آموختم دست و روى
كه بسم اللّه ( 9 ) اول به سنت بگوى * دوم نيتآور ، سوم كف بشوى
پس آنگه دهن شوى و بينى سه بار * مناخر ( 10 ) به انگشت كوچك بخار
شرح
( 1 ) . كز او داد . . . : مراد بيت اينست كه خداوند حق مظلوم و مسكين را از حجاج خواهد خواست و همچنين از كسانى كه غيبت او ميكنند و كين او را در دل دارند بازخواست خواهد شد . اينگونه بازخواست كه سالكان بايد به آن معتقد باشند از باب ناپاك شدن دل آنها است .
( 2 ) . نه بيداد از او بهرهمند آمدم : نه ستم و ظلم او را بهرهمند ميدانم و نه غيبتى كه تو از او ميكنى پسند من است . « بهرهمند » مفعول اسنادى است و ضمير « ميم » متمم با واسطه است براى فعل آمد .
( 3 ) . نه دوزخ برد . . . : آيا چنين نيست كه گناه ، شخص بدبختى را به دوزخ ميبرد كه پيمانهء عمر خود را پر كرده و نامهء اعمال خود را از گناهان سياه ساخته است ؟
( 4 ) . پيش : به دنبالش .
( 5 ) . به عيبش فتادند در پوستين : از جهت نظرى كه با كودك داشت به عيب گويى از او آغاز كردند در بعضى نسخهها « خبثش » ضبط شده كه اگر قيد باشد حاكى از آنست كه آن زاهدان خلوتنشين از باب « خبث » و ناپاكى در پوستينش افتادند و اگر قيد نباشد « خبث » بمعنى كار نامشروع است .
( 6 ) . به طيبت حرام است و غيبت حلال : شوخى كردن حرام نيست و غيبت كردن حلال نيست
( 7 ) . به طفلى درم : در زمان كودكيم .
( 8 ) . ندانستمى چپ كدام است و راست : دست چپ خود را از دست راست تميز نميدادم .
( 9 ) . كه بسم اللّه اول به سنت بگوى : بسم اللّه گفتن در آغاز وضو و در آغاز هر كار سنت و مستحب است .
( 10 ) . مناخر : ( جمع منخر با كسر اول ) : سوراخهاى بينى .