تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
اگر هست مرد از هنر بهره‌ور ، * هنر خود بگويد ، نه صاحب هنر ( 1 ) اگر مشك خالص ندارى ، مگوى * ورت هست ، خود فاش گردد به بوى به سوگند گفتن : كه زر مغربيست ، * چه حاجت ؟ محك ( 2 ) خود بگويد كه چيست بگويند ازين حرف‌گيران ( 3 ) هزار : * كه سعدى نه اهل است و آميزگار ( 4 ) روا باشد ار پوستينم ( 5 ) درند * كه طاقت ندارم كه مغزم برند

حكايت ( 4 ) [ عضد را پسر سخت رنجور بود . . . . ]

عضد ( 6 ) را پسر سخت رنجور بود * شكيب از نهاد پدر دور بود يكى پارسا گفت از روى پند : * كه بگذار مرغان وحشى ز بند قفسهاى مرغ سحرخوان شكست * كه در بند ماند ، چو زندان شكست ؟ نگه داشت بر طاق بستانسراى ، * يكى نامور بلبل خوش‌سراى ( 7 ) پسر صبحدم سوى بستان شتافت * جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت بخنديد : كاى بلبل خوش‌نفس ، * تو از گفت خود مانده‌اى در قفس ندارد كسى با تو ناگفته كار * و ليكن چو گفتى دليلش بيار چو سعدى كه چندى زبان بسته بود * ز طعن زبان‌آوران رسته بود كسى گيرد آرام دل در كنار ، * كه از صحبت خلق گيرد كنار مكن عيب خلق اى خردمند ، فاش * به عيب خود از خلق مشغول باش
شرح
( 1 ) . هنر خود بگويد نه صاحب هنر : نظير از شعر عرب :« اضحى كمثل الشمس فى فلك العلا * و الشمس تستغنى عن التعريف »« او در فلك علو مقام مانند خورشيد شد و خورشيد از تعريف بىنياز است . ( 2 ) . محك ( با دو فتحه ) : در اصل محك با كسر ميم و فتح ها و تشديد كاف است به معنى آلت حك و خراشيدن كه بدان وسيله عيار طلا را معين ميكردند . ( 3 ) . حرف‌گيران : عيب‌جويان . ( 4 ) . آميزگار : اهل معاشرت . ( 5 ) . پوستينم درند : از من غيبت كنند . ( 6 ) . عضد : به معنى بازو ، عضد الدوله مقيس الدين ابو شجاع فنا خسرو فرزند ركن الدوله از امراى آل بويه اميرى دانش‌پرور و آبادكنندهء كشور بود مملكتش از حدود عمان تا مصر وسعت يافت و بند امير بر رود « كر » از بناهاى اوست . از 338 تا 372 حكومت كرد . با اينكه شيعى مذهب بود تعصب نداشت و به فقر او نيازمندان همهء مذاهب يارى ميكرد . وزيرش نصر بن هارون مسيحى بود . ( 7 ) . خوش‌سراى : خوش‌سراينده ، خوش‌آواز .