چرا گويد آن چيز در خفيه مرد ، * كه گر فاش گردد ، شود روى زرد !
مكن پيش ديوار ، غيبت بسى ، * بود كز پسش گوش دارد كسى
درون دلت شهربند ( 1 ) است راز * نگر تا نبيند در شهر باز
از آن مرد دانا دهان دوختست ، * كه بيند كه شمع از زبان سوختست
حكايت ( 1 ) [ تكش با غلامان يكى راز گفت . . . . ]
تكش ( 2 ) با غلامان يكى راز گفت * كه اين را نبايد به كس باز گفت
به يك سالم ( 3 ) آمد ز دل بر دهان * به يك روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بىدريغ : * كه بردار سرهاى اينان به تيغ
يكى ز آن ميان گفت و زنهار خواست : * مكش بندگان ، كاين گناه از تو خاست
تو اول نبستى كه سرچشمه بود * چو سيلاب شد پيش بستن چه سود ؟
تو پيدا مكن راز دل بر كسى ، * كه او خود بگويد بر هر كسى
جواهر به گنجينهداران سپار * ولى راز ( 4 ) را خويشتن پاس دار
سخن تا نگويى ( 5 ) ، بر او دست هست * چو گفته شود ، يابد او بر تو دست
سخن ديوبند است در چاه دل ( 6 ) * به بالاى كام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره ديو * ولى باز نتوان گرفتن به ريو ( 7 )
تو دانى كه چون ديو رفت از قفس ، * نيايد به لاحول ( 8 ) كس باز پس
شرح
( 1 ) . شهربند : رندانى و گرفتار محاصره ، دروازه .
( 2 ) . تكش : تكش ابو المظفر علاء الدين از سلسله خوارزمشاهيان 568 - 596 .
( 3 ) . به يك سالم : ضمير « م » در عبارت به يك سالم مضاف اليه است براى « دل و زبان » ضمير « ميم » در اينجا جانشين ضمير غايب است .
( 4 ) . ولى راز را خويشتن پاسدار : اشاره دارد به كلام حكمتآميز علوى « انفرد بسرك لا تودعه عالما فيزل و لا جاهلا فيخون » - « راز خود را خود پاسدار و آن را به دانا مسپار مبادا بلغزد و در اختيار نادان مگذار مبادا خيانت كند » .
( 5 ) . سخن تا نگويى : ترجمهايست از كلام علوى « الكلام فى وثاقك ما لم تتكلم به فاذا تكلمت به صرت فى وثاقه » .
( 6 ) . سخن ديوبند . . . : مراد اين است : سخن مانند بندى است بر ديو و آن ديو كه راز است در چاه دل در زنجير است . نبايد بند از ديو بردارى و سخن را از چاه دل برون آرى و بر فراز كام و زبان خود آن را جاى دهى .
( 7 ) . ريو : خدعه و نيرنگ .
( 8 ) . لا حول : مخفف است از « لا حول و لا قوة الا باللّه » .