تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
عبادت باخلاص و نيت نكوست * و گرنه چه آيد ز بيمغز پوست چه زنار مغ در ميانت چه دلق ، * كه درپوشى از بهر پندار خلق مكن گفتمت مردى خويش فاش * چو مردى نمودى ، مخنث مباش به اندازه‌ى ( 1 ) بود بايد نمود ، * خجالت نبرد آنكه بنمود و بود كه چون عاريت بركنند از سرش ، * نمايد كهن جامه‌يى در برش اگر كوتهى ، پاى چوبين مبند ، * كه در چشم طفلان نمايى بلند وگر نقره اندوده باشد نحاس ( 2 ) ، * توان خرج كردن بر ناشناس منه جان من ، آب زر بر پشيز ، * كه صراف ( 3 ) دانا نگيرد به چيز زر اندودگان را به آتش برند ، * پديد آيد آنگه كه مس با زرند ندانى كه باباى كوهى ( 4 ) چه گفت ؟ * به مردى كه ناموس ( 5 ) را شب نخفت : برو جان بابا ، در اخلاص ، پيچ * كه نتوانى از خلق بربست هيچ كسانى كه فعلت پسنديده‌اند ، * هنوز از تو نقش برون ديده‌اند چه قدر آورد بنده حور ديس ( 6 ) ، * كه زير قبا دارد اندام پيس ( 7 ) ؟ نشايد به دستان ( 8 ) شدن در بهشت * كه بازت ( 9 ) رود چادر از روى زشت
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . به اندازه‌ى بود : آنچه را كه هست و واقعيت دارد بايد نشان داد و مدعى آن شد . ( 2 ) . نحاس : ( با ضم اول ) : مس . ( 3 ) . صراف : صراف و صيرفى كسى كه سكه‌هاى گوناگون را مبادله مىكند و ارز ميفروشد . ( 4 ) . بابا : عنوانى است كه بر زاهدان دانشمند اطلاق ميگردد و برخى از آنان كوه‌نشين ميشده‌اند . چنان كه آرامگاه بابا كوهى در شيراز هم‌اكنون بر فراز تپه‌يى ساخته شده و وى شاعر بوده و ديوان شعرى از او در دست است . ( 5 ) . ناموس را : براى تحصيل نام و آوازه . ( 6 ) . حورديس : ( مركب از حور و ديس ، ادات تشبيه ) : مانند حور . ( 7 ) . پيس : داراى پوست لكه‌دار . ( 8 ) . دستان : مكر - نيرنگ . ( 9 ) . كه بازت رود چادر از روى زشت : كه چادر و پرده از روى زشت برداشته خواهد شد .