حكايت ( 9 ) [ چنين گفت پيش زغن كركسى . . . . ]
چنين گفت پيش زغن ( 1 ) كركسى : * كه نبود ز من دور تر بين كسى
زغن گفت : از اين ، در نشايد گذشت * بيا تا چه بينى بر اطراف دشت ؟
شنيدم كه مقدار يكروزه راه ، * بكرد از بلندى به پستى نگاه
چنين گفت : ديدم گرت باور است ، * كه يكدانه گندم به هامون در است
زغن را نماند از تعجب شكيب * ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز ، * گره شد برو پاىبندى دراز
ندانست از آن دانه بر خوردنش * كه دهر افكند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدف * نه هر بار ، شاطر زند بر هدف
زغن گفت : از آن دانه ديدن چه سود ؟ * چو بينايى دام خصمت ( 2 ) نبود
شنيدم كه ميگفت ، گردن به بند : * نباشد ( 3 ) حذر با قدر سودمند
اجل چون بخونش برآورد دست ، * قضا چشم باريكبينش به بست
در آبى كه پيدا نگردد كنار ، * غرور شناور نيايد به كار
حكايت ( 10 ) [ چه خوش گفت شاگرد منسوخباف . . . . ]
چه خوش گفت شاگرد منسوخباف ( 4 ) ، * چو عنقا ( 5 ) برآورد و پيل و زراف :
مرا صورتى بر نيايد ز دست ، * كه نقشش ( 6 ) معلم ز بالا نبست
شرح
( 1 ) . زغن : خاد ، مرغ گوشتربا .
( 2 ) . خصمت : دام خصمت - در نسخهاى دام و بندت .
( 3 ) . نباشد حذر با قدر سودمند : اشاره است به حديث معروف « الحذر لا ينفع مع القدر » .
( 4 ) . منسوخباف : منسوخ در اينجا به معنى « نسخه داده شده » است . منسوخباف صفت است براى شاگرد و مراد از آن كسى است كه از روى طرح و نقشهيى پارچه منقش را مىبافد . بيگمان استاد است كه طرح و نقشه و صورتها را رسم مىكند و در اختيارش ميگذارد .
در بيشتر نسخهها منسوجباف ضبط شده و اينچنين ضبط درست نمىنمايد .
( 5 ) . چو عنقا برآورد و پيل و زراف : هنگامى كه شاگرد پارچهباف بر روى جامهها صورت عنقا و فيل و زرافه نقش مىبست . عنقا همان سيمرغ است و زراف مخفف زرافه است كه آن را شتر گاو پلنگ نيز نام دادهاند .
( 6 ) . كه نقشش معلم ز بالا نبست : اشاره دارد به آيه 35 از سوره بقره( لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا ) .ترجمه : فرشتگان گفتند : پروردگارا ، ما را علم نيست مگر به آنچه خود ، ما را تعليم كردهاى . حافظ گويد :در پس آينه طوطى صفتم داشتهاند * آنچه استاد ازل گفت همان ميگويم