تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
چو گنجشگ روز ملخ در نبرد * به كشتن چه گنجشگ ( 1 ) پيشش چه مرد گرش بر فريدون بدى تاختن ، * امانش ندادى به تيغ آختن پلنگانش از زور سرپنجه زير * فرو برده چنگال در مغز شير گرفتى كمربند جنگ‌آزماى * وگر كوه بودى ، بكندى ز جاى زره‌پوش را چون تبر زين زدى ، * گذر كردى از مرد و بر زين زدى نه در مردى او را نه در مردمى ، * دوم در جهان كس شنيد آدمى مرا يكدم از دست نگذاشتى * كه بار است طبعان سرى داشتى سفر ناگهم ز آن زمين در ربود ، * كه بيشم در آن بقعه روزى نبود ( 2 ) قضا نقل كرد از عراقم به شام * خوش آمد در آن خاك پاكم مقام مع القصه ( 3 ) ، چندى ببودم مقيم ، * به رنج و به راحت به اميد و بيم دگر پر شد از شام ، پيمانه‌ام * كشيد آرزومندى خانه‌ام قضا را چنان اتفاق اوفتاد ، * كه بازم گذر بر عراق اوفتاد شبى سر فرو شد به انديشه‌ام ، * به دل برگذشت آن هنرپيشه‌ام ( 4 ) نمك ( 5 ) ريش ديرينه‌ام تازه كرد ، * كه بودم نمك خورده از دست مرد به ديدار وى زى سپاهان شدم ، * به مهرش طلبكار و خواهان شدم
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . چه گنجشك . . . : در مقابل او گنجشك و مرد با هم تفاوتى نداشتند و مرد جنگى در پيش او چون گنجشگى ضعيف مينمود . مراد مصراع اول بيت اينست كه اين دوست ، همواره در نبرد بود ، چنان كه گنجشگان ، در وقت فراوان شدن ملخ‌ها با ملخ‌ها در جنگند . ( 2 ) . روزى نبود : قسمت نبود ( ياء روزى ادات نسبت است ) . ( 3 ) . مع القصه : عبارت عربى مركب از مع ( با ) و القصه ( حكايت ) روىهم‌رفته قيد است به معنى خلاصه . ( 4 ) . هنرپيشه : در اينجا مراد ، جنگ‌آور است ، زيرا هنر مركب است از « هو » به معنى خوب و « نر » . بنابراين معنى اصلى هنر ، مردانگى و جنگ‌آورى و استعمال هنر در معنى صنايع مستظرفه از ابداعات متجددان است . ( 5 ) . نمك‌ريش ديرينه‌ام تازه كرد : گويى بر زخم ديرينهء من نمك پاشيده شد و زخم تازه گرديد . كنايه از آنكه به ياد دوست افتادم .