چو گنجشگ روز ملخ در نبرد * به كشتن چه گنجشگ ( 1 ) پيشش چه مرد
گرش بر فريدون بدى تاختن ، * امانش ندادى به تيغ آختن
پلنگانش از زور سرپنجه زير * فرو برده چنگال در مغز شير
گرفتى كمربند جنگآزماى * وگر كوه بودى ، بكندى ز جاى
زرهپوش را چون تبر زين زدى ، * گذر كردى از مرد و بر زين زدى
نه در مردى او را نه در مردمى ، * دوم در جهان كس شنيد آدمى
مرا يكدم از دست نگذاشتى * كه بار است طبعان سرى داشتى
سفر ناگهم ز آن زمين در ربود ، * كه بيشم در آن بقعه روزى نبود ( 2 )
قضا نقل كرد از عراقم به شام * خوش آمد در آن خاك پاكم مقام
مع القصه ( 3 ) ، چندى ببودم مقيم ، * به رنج و به راحت به اميد و بيم
دگر پر شد از شام ، پيمانهام * كشيد آرزومندى خانهام
قضا را چنان اتفاق اوفتاد ، * كه بازم گذر بر عراق اوفتاد
شبى سر فرو شد به انديشهام ، * به دل برگذشت آن هنرپيشهام ( 4 )
نمك ( 5 ) ريش ديرينهام تازه كرد ، * كه بودم نمك خورده از دست مرد
به ديدار وى زى سپاهان شدم ، * به مهرش طلبكار و خواهان شدم
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . چه گنجشك . . . : در مقابل او گنجشك و مرد با هم تفاوتى نداشتند و مرد جنگى در پيش او چون گنجشگى ضعيف مينمود . مراد مصراع اول بيت اينست كه اين دوست ، همواره در نبرد بود ، چنان كه گنجشگان ، در وقت فراوان شدن ملخها با ملخها در جنگند .
( 2 ) . روزى نبود : قسمت نبود ( ياء روزى ادات نسبت است ) .
( 3 ) . مع القصه : عبارت عربى مركب از مع ( با ) و القصه ( حكايت ) روىهمرفته قيد است به معنى خلاصه .
( 4 ) . هنرپيشه : در اينجا مراد ، جنگآور است ، زيرا هنر مركب است از « هو » به معنى خوب و « نر » . بنابراين معنى اصلى هنر ، مردانگى و جنگآورى و استعمال هنر در معنى صنايع مستظرفه از ابداعات متجددان است .
( 5 ) . نمكريش ديرينهام تازه كرد : گويى بر زخم ديرينهء من نمك پاشيده شد و زخم تازه گرديد . كنايه از آنكه به ياد دوست افتادم .