از اين دوستان خدا بر سرند ( 1 ) ، * كه از خلق ، بسيار بر سر خورند
حكايت ( 24 ) [ شنيدم كه در خاك « و خش » از مهان . . . . ]
شنيدم كه در خاك « و خش ( 2 ) » از مهان ، * يكى بود در كنج خلوت نهان ،
مجرد به معنى نه غارت به دلق * كه بيرون كند دست حاجت به خلق
سعادت گشاده درى سوى او * در از ديگران بسته بر روى او
زبانآورى بيخرد سعى كرد ، * ز شوخى به بد گفتن نيكمرد :
كه زنهار ازين مكر و دستان و ريو ( 3 ) ، * به جاى سليمان نشستن چو ديو
دمادم بشويند چون گربه روى ، * طمع كرده در صيد موشان كوى
رياضتكش از بهر نام و غرور * كه طبل تهى را رود بانگ ، دور
هميگفت و خلقى بر او انجمن * بر ايشان تفرجكنان مرد و زن
شنيدم كه بگريست داناى و خش : * كه يا رب مر اين بنده را تو ببخش
وگر راست گفت اى خداوند پاك ، * مرا توبه ده تا نگردم هلاك
پسند آمد از عيبجوى خودم ، * كه معلوم من كرد خوى بدم
گر آنى كه دشمنت گويد ، مرنج * وگر نيستى ، گو برو بادسنج
اگر ابلهى مشك را گنده گفت ، * تو مجموع باش ( 4 ) ، او پراكنده گفت
شرح
( 1 ) . بر سرند : برگزيده و برترند . مراد اينست : دوستان خدا از آن جهت شرافت و كرامت يافتهاند كه بسيار سرزنش خلق را تحمل ميكنند .
( 2 ) . وخش : ( به فتح اول ) نام شهرى در كنار رود جيحون و اسم اصلى رود جيحون يا آموره « وخشو » بوده است كه در يونانى به صورت « اوكسوس » است معنى اصلى وخش باليدن و افزودن است . در بعضى از نسخهها بجاى « وخش » در صدر حكايت « مصر » ضبط شده كه با اين بيت مناسب در نمىآيد .
( 3 ) . كه زنهار از . . . : مردم بيشرم زبانآور دربارهء مرد صالح ميگفت : از مكر و دستان فريب او برحذر باشيد . او مانند ديوى است كه بجاى سليمان نشسته است يعنى ظاهرى زيبا و باطنى ناپاك دارد . اشاره است به « قصه ديو و سليمان » كه پيش از اين در پاورقى شرح داده شده است .
( 4 ) . تو مجموع باش . . . : هرگاه كسى مشك را گنده بنامد تو جمعيت خاطر خود را حفظ كن و همچنان به بوى خوش مشك معتقد باش زيرا نسبتدهنده بوى گند به مشگ ياوهگوئى بيش نيست . در بعضى نسخهها مصراع دوم چنين است « مشوش مشو ، كو پراكنده گفت » .