فرو گفت ازين شيوه ناديده ( 1 ) گوى * نبيند هنر ديدهء عيبجوى
يكى كرده بىآبرويى بسى ، * چه غم باشدش ز آبروى كسى !
مريدى به شيخ اين سخن نقل كرد * گر انصاف پرسى ، نه از عقل كرد
بدى در قفا عيب من كرد و خفت * بتر ( 2 ) زو قرينى كه آورد و گفت
يكى تيرى افكند و در ره فتاد ، * وجودم نيازرد و رنجم نداد ،
تو برداشتى آمدى سوى من ، * همى در سپوزى ( 3 ) به پهلوى من
بخنديد صاحبدل نيكخوى : * كه سهل است ، ازين صعبتر گو : بگوى
هنوز آنچه گفت از بدم اندكيست * از آنها كه من دانم از صد يكيست
ز روى گمان بر من اينها كه بست ، * من از خود يقين ميشناسم كه هست
وى امسال پيوست با ما وصال ، * كجا داندم عيب هفتاد سال ؟
به از من كس اندر جهان عيب من ، * نداند ، بجز عالم الغيب من ( 4 )
نديدم چنين نيك پندار كس ، * كه پنداشت عيب من اين است و بس
به محشر گواه گناهم گر اوست ، * ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست
گرم عيب گويد بدانديش من ، * بيا گو ( 5 ) ببر نسخه از پيش من
كسان مرد راه خدا بودهاند ، * كه برجاس ( 6 ) تير بلا بودهاند
زبون باش چون پوستينت درند * كه صاحبدلان بار شوخان برند
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ناديده گوى : كسى كه ناديده زيبايى يا زشتى ديگران را ميگويد و ناديده گفتن خود عيبى است اخلاقى .
( 2 ) . بتر : بدتر . مصراع ناظر است به حديث يا مثل معروف « اذا ذكر جليسك عندك احدا بسوء فاعلم انك ثانيه » . « هرگاه همنشينت از كسى پيش تو بد گفت ، بدان كه تو دومين خواهى بود و به زودى از بد تو پيش ديگران سخن خواهد گفت » . « بدى » در آغاز مصراع اول صفت بجاى موصوف است يعنى يك شخص بد .
( 3 ) . در سپوزى : فرو ميبرى ( مصدر آن ، در سپوختن ) .
( 4 ) . عالم الغيب من : خداوندى كه به نهان من داناست .
( 5 ) . بيا گو ببر نسخه از پيش من : نسخهيى كه شامل همه عيوب باشد نزد خود من موجود است .
( 6 ) . برجاس : ( با ضم اول - لغت پارسى ) آماجگاه .