سخنهاى منكر به معروف ( 1 ) گفت * كه يكدم چرا غافل از وى بخفت
فرو خورد شيخ اين حديث از كرم * شنيدند پوشيدگان حرم
يكى گفت معروف را در نهفت : * شنيدى كه درويش نالان چه گفت ؟
برو زين سپس گو : سر خويش گير * گرانى مكن جاى ديگر بمير
نكويى ( 2 ) و رحمت به جاى خود است * ولى با بدان نيكمردى بد است
سر سفله را گرد بالش منه * سر مردم آزار بر سنگ به
مكن با بدان نيكى اى نيكبخت * كه در شوره نادان نشاند درخت
نگويم مراعات مردم مكن * كرم پيش نامردمان گم مكن
به اخلاق ، نرمى مكن با درشت * كه سگ را نمالند چون گربه پشت
گر انصاف خواهى ، سگ حقشناس ، * به سيرت به از مردم ناسپاس
به برفاب ( 3 ) ، رحمت مكن بر خسيس * چو كردى ، مكافات بر يخ نويس
نديدم چنين پيچ بر هيچكس * مكن هيچ رحمت بر اين هيچكس
بخنديد و گفت : اى دلارام جفت ، * پريشان مشو زين پريشان كه گفت
گر از ناخوشى كرد بر من خروش ، * مرا ناخوش از وى خوش آمد به گوش
جفاى چنين كس ببايد شنود * كه نتواند از بىقرارى غنود ( 4 )
چو خود را قوىحال بينى و خوش ، * به شكرانه بار ضعيفان بكش ،
اگر خود همين صورتى چون طلسم ( 5 ) ، * بميرى و اسمت بميرد چو جسم
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . به معروف : در اين مصراع ابهام تضاد ميان منكر و معروف است .
( 2 ) . نكويى و رحمت به جاى خود است : نظير از گفته متنبى :« و وضع الندى فى موضع السيف بالعلى * مضر كوضع السيف فى موضع الندى »ترجمه . « نهادن بخشش و نيكى جائى كه بايد شمشير نهاد به علو مقام زيانآور است چنان كه نهادن شمشير هم در موضعى كه بايد بخشش كرد بسيار ناپسنديده است » .
( 3 ) . به برفاب . . . : بر شخص پست ، با دادن آب خنك شده بوسيله برف ترحم مكن و اگر كردى پاداش آن را بر يخ بنويس يعنى انتظار پاداش از او مدار .
( 4 ) . غنود : در خواب شدن .
( 5 ) . طلسم : مأخوذ از لفظ لاتينamseleTنوشتهيى كه وسيله آن اعمال غريبه انجام دهند .