وگر پرورانى درخت كرم ، * بر نيكنامى خورى لاجرم
نبينى كه در كرخ تربت بسيست ، * بجز گور « معروف » ، معروف نيست
به دولت كسانى سر افراختند ، * كه تاج تكبر بينداختند
تكبر كند مرد حشمتپرست * نداند كه حشمت به حلم اندرست
حكايت ( 13 ) [ طمع برد شوخى به صاحبدلى . . . . ]
طمع برد شوخى ( 1 ) به صاحبدلى * نبود آن زمان در ميان حاصلى
كمربند ( 2 ) و دستش تهى بود و پاك ، * كه زر برفشاندى به رويش چو خاك
برون تاخت خواهندهء خيرهروى * نكوهيدن آغاز كردش به كوى :
كه زنهار ازين كژدمان خموش ، * پلنگان درندهء صوف ( 3 ) پوش
كه چون گربه زانو به دل برنهند * وگر صيدى افتد ، چو سگ در جهند
سوى مسجد آورده دكان شيد ( 4 ) * كه در خانه كمتر توان يافت صيد
ره كاروان شيرمردان زنند * ولى جامهء مردم اينان كنند
سپيد و سيهپاره بر دوخته ، * به سالوس و پنهان زر اندوخته
زهى جوفروشان گندمنماى ، * جهانگرد شبكوك ( 5 ) خرمن گداى !
مبين در عبادت كه پيرند و سست * كه در رقص و حالت جوانند و چست
شرح
( 1 ) . شوخ : بىحيا - بىشرم .
( 2 ) . كمربند و دستش تهى بود و پاك : در كمربند او كيسه خالى بود و در دست چيزى نداشت و اگر صاحبدل زر و سيم داشت در نظرش از خاك كمتر بود و در روى آن شوخ ميپاشيد .
شيخ اجل در اين بيت از حديث « احثوا التراب فى وجوه المداحين » ( خاك در روى ستايشگران بيفشانيد ) اقتباس مضمون كرده است . از متنبى « لا تنكرى عطل الكريم عن الغنى - فالسيل هرب من المكان العالى » ترجمه : تهىدستى كريم را از ثروت زشت مپندار و از آن تعجب مكن چه سيل از جاى مرتفع گريزان است .
( 3 ) . صوف : پشم . صوفپوش : پشمينهپوش .
( 4 ) . شيد : بر وزن قيد : نيرنگ .
( 5 ) . شبكوك : شنبكوك يا « شبكوكا » نوعى از گدايى باشد و آنچنان است كه شبها بر بالاى منارى يا پشتهيى يا درختى كه در ميان محله واقع باشد برآيند و به آواز بلند يكيك مردم محله را نام مىبرند و دعا كنند تا به ايشان صدقه دهند .