شنيدم كه مهمانش آمد يكى ، * ز بيماريش ( 1 ) تا به مرگ اندكى
سرش ( 2 ) موى و رويش صفا ريخته * به موييش جان در تن آويخته
شب آنجا بيفكند و بالش نهاد * روان ( 3 ) دست در بانگ و نالش نهاد
نه خوابش گرفتى شبان يك نفس * نه از دست فرياد او خواب كس
نهادى پريشان و طبعى درشت * نميمرد و خلقى به حجت ( 4 ) بكشت
ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز ، * گرفتند ازو خلق راه گريز
ز ديار ( 5 ) مردم در آن بقعه كس ، * همان ناتوان ماند و معروف و بس
شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت * چو مردان ميان بست و كرد آنچه گفت
شبى بر سرش لشكر آورد خواب * كه چند آورد مرد ناخفته تاب ، !
به يكدم كه چشمانش خفتن گرفت ، * مسافر پراكنده گفتن گرفت :
كه لعنت برين نسل ناپاك باد ، * كه نامند و ناموس و زرقند ( 6 ) و باد ،
پليد اعتقادان پاكيزهپوش * فريبندهء پارسايى فروش
چه داند لت انبانى ( 7 ) از خواب ، مست ، * كه بيچارهيى ديده بر هم نبست ؟
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ز بيماريش . . . : چنان بيمار بود كه با مرگ فاصلهيى اندك داشت .
( 2 ) . سرش موى و رويش صفا ريخته : موى سرش ريخته و صفاى رويش از ميان رفته .
( 3 ) . روان : در اينجا قيد است به معنى « زود و به آسانى » ممكن است مجازا « روان » بمعنى جان ، شروعكننده به فرياد و نالش شناخته شود لكن مجازى بعيد خواهد بود .
( 4 ) . به حجت : با دشنام و گفتار دلآزار . مراد بيت اينست كه بيمار پريشاننهاد و درشتخوى خود نميمرد ، لكن با سخنان دلآزار خود ، خلقى را ميكشت ، يعنى سخت آزار ميداد « حجت » در اينجا در معنى مجازى با علاقهء سبب و مسبب به كار رفته است .
( 5 ) . ديار : ( با فتح اول و تشديد ياء ) شخص - يك تن آدمى .
( 6 ) . زرق : مكر . راجع به « زرق » پيش از اين گفتگو شده . مراد اينست : اين نسل ناپاك در انديشهء تحصيل شهرت و آبروى ظاهرى هستند و در مقام مكرند و پر از باد غرورند .
( 7 ) . لت انبان : مركب از « انبان » و « لت » به معنى شكم : كسى كه شكمش مانند انبانست و شكمخوار و پرخور است . لت ( به فتح اول ) معانى ديگرى هم دارد ، از قبيل ضربت و پاره و توپ پارچه و نوعى كتان . « لت انبار » هم ميتواند به معنى « لت انبان » باشد و مجازا بر تنبل پرخور اطلاق گردد .