محال است اگر تيغ بر سر خورم ، * كه دندان به پاى سگ اندر برم
توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى
حكايت ( 11 ) [ بزرگى هنرمند آفاق بود . . . . ]
بزرگى هنرمند آفاق بود * غلامش نكوهيده اخلاق بود
ازين خفرقى ( 1 ) موى كاليدهيى ( 2 ) * بدى سركه در روى ماليدهيى
چو ثعبانش ( 3 ) آلوده دندان به زهر * گرو برده از زشترويان شهر
مدامش به روى ، آب چشم سبل ( 4 ) * دويدى ( 5 ) ز بوى پياز بغل
گره ( 6 ) وقت پختن بر ابرو زدى * چو پختند ، با خواجه زانو زدى
دمادم به نان خوردنش همنشست * و گر مرد ، آبش ندادى به دست
نه گفت اندرو كار كردى نه چوب * شب و روز ازو خانه در كندو كوب
شرح
( 1 ) . خفرق : در اصل خرفه بوده و به صورت خفرج به فتح اول و خفريق و خفرق در آمده است . خرفه را عربها « بقلة الحمقاء » نيز مينامند بنابراين خفرق در اينجا به معنى احمق و زشت آمده است « ياء » در خفرقى و همچنين كلمه « از اين » بيان جنس مىكند . بعضى نسخهها خفرگى ضبط كردهاند در اين صورت ، هاء غير ملفوظ در آخر « خفره » بنابر قاعدهء فارسى بدل به « گ » شده است . سودى حفرقى ضبط كرده . اما در قاموس فيروزآبادى و المنجد چنين لغتى ضبط نشده ( و در قاموس احفلق بمعنى ضعيف و احمق آمده . بنابراين ممكن است ضبط صحيح ، « حفلقى » باشد ) .
( 2 ) . كاليده : درهم شده از مصدر كاليدن به معنى دور شدن و گريختن نيز آمده است .
( 3 ) . ثعبان ( با ضم اول ) : اژدها .
( 4 ) . سبل : پردهيى كه ناشى از ورم ملتحمه چشم باشد و همچنين موى و رگه سرخى كه در چشم نمودار شود .
( 5 ) . دويدى ز بوى پياز بغل : بغلش چنان بوى گند ميداد كه مانند بوى پياز موجب ريزش آب چشم وى بر رويش ميشد و چشمش به سبل مبتلى بود . بجاى « بوى پياز » در بعضى نسخهها « گند پياز » ضبط شده است . اضافهء « پياز » به « بغل » اضافهء « مشبه به » به مشبه است .
( 6 ) . گره وقت پختن بر ابرو زدى . . . از پختن غذا خوددارى ميكرد ولى وقتى غذا پخته ميشد در كنار خواجهء خود براى خوردن غذا بدون دعوت مىنشست .