جوان ( 1 ) سر از كبر و پندار مست ، * چو پيران به كنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش به هول : * كه شايستهرو باش و بايسته قول
جفاى پدر برد و زندان و بند * چنان سودمندش نيامد كه پند
گرش سخت گفتى سخنگوى سهل : * كه بيرون كن از سر جوانى و جهل ،
خيال و غرورش بر آن داشتى ، * كه درويش را زنده نگذاشتى
سپر نفكند شير غران ز جنگ * نينديشد از تيغ بران پلنگ
به نرمى ز دشمن توان كرد دوست * چو با دوست سختى كنى ، دشمن اوست
چو سندان ، كسى سخترويى نكرد ، * كه خايسك ( 2 ) تأديب بر سر نخورد
به گفتن درشتى مكن با امير * چو بينى كه سختى كند ، سست گير
به اخلاق با هركه بينى بساز * وگر زيردست است اگر سرفراز
كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش ، و آن ، سر اندر كشد
به شيرينزبانى توان برد گوى * كه پيوسته تلخى برد تندخوى
تو شيرينزبانى ز سعدى بگير * ترشروى را گو : به تلخى بمير
حكايت ( 8 ) [ شكرخندهيى انگبين ميفروخت . . . . ]
شكرخندهيى انگبين ( 3 ) ميفروخت ، * كه دلها ز شيرينش مىبسوخت
شرح
( 1 ) . جوان سر از كبر و پندار مست : عبارت « سر از كبر و پندار مست » جمله وصفى است براى « جوان » . بنابراين حرف آخر جوان بايد مكسور خوانده شود ، يعنى جوانى كه در گذشته از كبر و پندار سرى مست داشت تغيير حالت داد . در نسخه « علىيف » « جوان را سر از كبر و پندار مست » ضبط شد و اين ضبط درست نيست زيرا دلالت بر آن خواهد داشت كه جوان در زمان تغيير حال هم سرمست بوده است و حال آنكه چنين نيست
( 2 ) . خايسك ( با كسر ياء ) : چكش . فردوسى گويد .به پولاد و خايسك آهنگران * فرو برده مسمارهاى گرانمعنى بيت بوستان چنين است : هرگاه كسى مانند سندان سخترويى كند ناچار با چكش او را ادب كنند .
( 3 ) . انگبين : اصل پهلوى آن انگوبين است از الفاظ همريشه معلوم مىشود كه انگ به معنى شيره است . آميزهء سركه و انگبين را سركنگبين گويند .