تنى چند برگفت او مجتمع ( 1 ) * چو عالم نباشى كم از مستمع ( 2 )
چو بىعزتى پيشه كرد آن حرون ( 3 ) ، * شدند آن عزيزان خراب اندرون ( 4 )
چو منكر ( 5 ) بود پادشه را قدم ، * كه يا رد زد از امر معروف دم ؟
تحكم كند سير بر بوى گل * فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهى منكر برآيد ز دست ، * نشايد چو بيدست و پايان نشست
و گر دست ( 6 ) قدرت ندارى ، بگوى ، * كه پاكيزه گردد به اندرز ، خوى
چو دست و زبان را نماند مجال ، * به همت نمايند مردى رجال ( 7 )
يكى پيش داناى خلوتنشين ، * بناليد و بگريست سر بر زمين :
كه بارى برين رند ناپاك و مست ، * دعا كن كه ما بىزبانيم و دست
دمى سوزناك از دلى باخبر ، * قوىتر كه هفتاد تيغ و تبر
برآورد مرد جهانديده دست ، * بگفت : اى خداوند بالا و پست ،
خوش است اين پسر وقتش از روزگار ، * خدايا ، همه وقت او خوش بدار
كسى گفتش : اى قدوهء ( 8 ) راستى ، * برين بد چرا نيكويى خواستى !
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . مجتمع : ( با كسر م دوم ) اسم فاعل از اجتماع . يعنى چند نفر براى شنيدن گفتار او گرد او جمع بودند و همهء افراد آن اجتماع گفتار او را مىپذيرفتند .
( 2 ) . كم از مستمع : يعنى اگر دانشمند نيستى ، لااقل مستمع باش .
( 3 ) . حرون : ( با فتح اول ) لفظ عربى است - استر سركش ، جمع آن ، حرن ( با دو ضمه ) .
( 4 ) . خراب اندرون : صفت مركب . مراد بدنهاد است .
( 5 ) . چو منكر بود پادشه را قدم : هرگاه عمل و اقدام پادشه ناشايسته و منكر باشد كه ميتواند امر معروف كند ؟
( 6 ) . و گر دست قدرت ندارى ، بگوى : اشاره دارد به اين حديث « و انكر المنكر بلسانك و يدك و الا تقدر فبقلبك » .
( 7 ) . چو دست و زبان را . . . : هرگاه پيشگيرى از فعل منكر با زبان و دست ممكن نشود ، مردان خدا بوسيله همت و اعتقاد قلبى و سلوك خود راه مردانگى و طريق الهى را بافراد بدكار نشان ميدهند .
( 8 ) . قدوه : ( با ضم اول ) پيشوا ، راهنما .