اگر مردى ، از مردى خود مگوى * نه هر شهسوارى بدر برد گوى
پياز آمد آن بىهنر جمله پوست ، * كه پنداشت چون پسته مغزى دروست
ازين نوع طاعت نيايد به كار * برو عذر تقصير طاعت بيار
چه رند پريشان شوريدهبخت ، * چه زاهد كه بر خود كند كار سخت ،
به زهد و ورع كوش و صدق و صفا * و ليكن ميفزاى بر مصطفى ( 1 )
ز اندازه بيرون سفيدى مخواه * كه مكروه باشد سفيد و سياه ( 2 )
نخورد از عبادت بر ، آن بيخرد ، * كه با حق نكو بود و با خلق بد
سخن ماند از عاقلان يادگار * ز سعدى همين يك سخن ياد دار :
گنهكار انديشناك از خداى ، * به از پارساى عبادتنماى
حكايت ( 5 ) [ فقيهى كهن جامهيى تنگدست . . . . ]
فقيهى ( 3 ) كهن جامهيى ( 4 ) تنگدست ، * در ايوان قاضى به صف در نشست
نگه كرد قاضى درو تيز تيز * معرف ( 5 ) گرفت آستينش : كه خيز
ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست
نه هركس سزاوار باشد به صدر * كرامت به جاه است و منزل به قدر
دگر ره چه حاجت به پند كست ؟ * همين شرمسارى عقوبت بست
به عزت هر آنكو فروتر نشست ، * به خوارى نيفتد ز بالا به پست
به جاى بزرگان دليرى مكن * چو سرپنجهات نيست ، شيرى مكن
چو ديد آن خردمند درويش رنگ ، * كه بنشست و برخاست بختش به جنگ ،
چو آتش برآورد بيچاره دود * فروتر نشست از مقامى كه بود
شرح
( 1 ) . مصطفى : مراد پيغمبر اكرم است كه به عجز خود در عبادت هميشه معترف بود .
( 2 ) . سفيد و سياه : مراد از سفيدى بيرون از اندازه در اينجا زهد مفرط است كه ناپسند مينمايد ، چنان كه لباس سفيد بر اندام سياه مكروه و نفرتآور است .
( 3 ) . فقيه : دانشمندى است كه احكام شرعى فرعى ( فروع دين ) را از روى ادله خاص استنباط كند .
( 4 ) . كهن جامه : صفت مركب است به معنى ژندهپوش .
( 5 ) . معرف : اسم فاعل ( از تعريف ) شخصى بوده است كه در مجالس علمى و رسمى جاى هركس را تعيين ميكرده و به منزلهء مأمور تشريفات امروزى بوده است .