نه چشمى چو بينندگان راسترو * نه گوشى چو مردم نصيحتشنو ( 1 )
چو سال بد ، از وى خلايق نفور * نمايان ( 2 ) به هم چون مه نو ز دور
هوا و هوس خرمنش سوخته * جوى نيكنامى نيندوخته
سيهنامه چندان تمتع براند ، * كه در نامه جاى نبشتن نماند
گنهكار و خود راى و شهوتپرست * به غفلت شب و روز مخمور و مست
شنيدم : كه عيسى درآمد ز دشت ، * به مقصورهء ( 3 ) عابدى برگذشت
به زير آمد از غرفه ، خلوتنشين ، * به پايش درافتاده سر بر زمين
گنهكار برگشته اختر ، ز دور * چو پروانه حيران در ايشان ز نور
تأمل به حسرتكنان شرمسار * چو درويش در دست سرمايهدار
خجل زير لب عذرخواهان بسوز * ز شبهاى در غفلت آورده روز
سرشك غم از ديده باران چو ميغ : * كه عمرم به غفلت گذشت اى دريغ !
برانداختم نقد عمر عزيز ، * به دست از نكويى نياورده چيز
چو من زنده هرگز مبادا كسى ، * كه مرگش به از زندگانى بسى
برست آنكه در عهد طفلى بمرد * كه پيرانهسر ، شرمسارى نبرد
گناهم ببخش اى جهانآفرين ، * كه گر با من آيد ، فبئس القرين ( 4 )
نگون مانده از شرمسارى سرش * روان آب حسرت به روى و برش
درين گوشه نالان گنهكار پير : * كه فرياد حالم رس اى دستگير ،
. . . . . . . . . .
شرح
- است كه از دود به جاى ميماند . مراد اين است كه با نداشتن عبادت و عمل نيك به دودهء سياه گناهان بىمايگى خود را اندوده بود . در بعضى نسخهها بجاى « به ناداشتى » « به نادانشى » كه به معنى جهالت است آمده . لكن اينچنين تركيب در گلستان و بوستان سابقه ندارد .
( 1 ) . نه چشمى چو بينندگان . . . : در بعضى نسخهها « نه پايى چو پويندگان راسترو » .
( 2 ) . نمايان به هم چون مه نو ز دور : مانند هلال از دور انگشتنما بود .
( 3 ) . مقصوره : خانهء كوچك ، عبادتگاه كوچك كه از مردم بر كنار باشد .
( 4 ) . فبئس القرين : عبارت قرآنى « آيه 38 از سوره زخرف » يعنى بد است اين همدم و دمساز . « بئس » فعل ذم عربى است و جامد است .