و زان نيمه عابد سرى پرغرور ، * ترش كرده با فاسق ( 1 ) ابرو ز دور :
كه اين مدبر اندر پى ما چراست ؟ * نگونبخت جاهل چه در خورد ماست !
به گردن در آتش درافتادهاى * به باد هوى عمر بر دادهاى
چه خير آمد از نفس تر دامنش ، * كه صحبت بود با مسيح و منش ؟
چه بودى كه زحمت ببردى ز پيش * به دوزخ برفتى پس كار خويش
همى رنجم از طلعت ناخوشش * مبادا كه در من فتد آتشش
به محشر كه حاضر شوند انجمن ، * خدايا ، تو با او مكن حشر من
درين بود و وحى از جليل الصفات ( 2 ) ، * درآمد به عيسى عليه الصلات :
كه گر عالم است اين و گر وى جهول ، * مرا دعوت هر دو آمد قبول
تبه كرده ايام ، برگشته روز ، * بناليد بر من به زارى و سوز
به بيچارگى هركه آمد برم ، * نيندازمش ز آستان كرم
ازو درگذارم عملهاى زشت * به انعام خويش آرمش در بهشت
و گر عار دارد عبادتپرست ( 3 ) ، * كه در خلد با وى بود همنشست ،
بگو : ننگ ازو در قيامت مدار ، * كه آن را به جنت برند اين به نار
كه آن را جگر خون شد از سوز و درد * گرين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست ( 4 ) در بارگاه غنى ، * كه بيچارگى به ز كبر و منى
كرا جامه پاك است و سيرت پليد ، * در دوزخش را نبايد كليد
برين آستان ، عجز و مسكينيت ، * به از طاعت و خويشتن بينيت
چو خود را ز نيكان شمردى ، بدى * نمىگنجد اندر خدايى خودى
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . فاسق : كسى است كه به دين و آيين ايمان دارد ولى احكام دينى را كلا يا بعضا بجا نمىآورد . جمع آن فساق با ضم اول و تشديد « س » و فسقه با سه فتحه . مصدر آن فسق و فسوق است .
( 2 ) . جليل الصفات : خدا كه داراى صفات جلال است .
( 3 ) . عبادتپرست : كسى كه به جاى خدا عبادت خود را ميپرستد و بدان مغرور مىشود .
( 4 ) . ندانست در بارگاه غنى : عابد ندانسته است كه در درگاه خداوند بىنياز ، عجز و نياز بيش از كبر و غرور و به خود باليدن ارزش دارد .