كه گر آفتاب است يك ذره نيست * وگر هفت ( 1 ) درياست يك قطره نيست
چو سلطان ( 2 ) عزت علم بركشد ، * جهان سر به جيب عدم دركشد
حكايت ( 15 ) [ رئيس دهى با پسر در رهى . . . . ]
رئيس دهى با پسر در رهى ، * گذشتند بر قلب شاهنشهى ( 3 )
پسر چاوشان ( 4 ) ديد و تيغ و تبر ، * قباهاى اطلس كمرهاى زر ،
يلان كماندار نخجيرزن ، * غلامان تركشكش تيرزن
يكى در برش پرنيانى ( 5 ) قبا * يكى بر سرش خسروانى كلاه
پسر كان همه شوكت و پايه ديد ، * پدر را به غايت فرومايه ديد ،
كه حالش ( 6 ) بگرديد و رنگش بريخت ، * ز هيبت به بيغولهيى ( 7 ) در گريخت
پسر گفتش : آخر بزرگ دهى * به سردارى از سر بزرگان مهى
چه بودت كه ببريدى از جان اميد ، * بلرزيدى از باد هيبت چو بيد ؟
بلى ، گفت ، سالار و فرماندهم * ولى عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند ، * كه در بارگاه ملك بودهاند
تو اى بى خبر همچنان در دهى ، * كه بر خويشتن منصبى مينهى
نگفتند حرفى زبانآوران * كه سعدى نگويد مثالى بر آن
شرح
( 1 ) . هفت دريا : اشاره دارد به « سبعة ابحر » كه در آيهء 27 از سورهء لقمان آمده است . در هيأت قديم ربع مسكون به هفت اقليم قسمت ميشد و قدما به هفت دريا قائل بودهاند .
( 2 ) . سلطان عزت : خدا است جل جلاله . هرگاه خداوند سبحانه تجلى كند همه جهان از تحمل تاب فروغ او فرو ميمانند و معدوم صرف ميشوند . در نسخه « علىيف » ضبط اين بيت چنين است :چو سلطان عزت قلم دركشد ، * جهان شريعت علم دركشداين بيت چنان كه علىيف ضبط كرده است مفهومى ندارد .
( 3 ) . قلب شاهنشهى : مراد قلب سپاهى است كه همراه شاهنشاه بود .
( 4 ) . چاوش و چاووش : لفظ تركى است ، به معنى نقيب لشكر و نقيب قافله .
( 5 ) . پرنيانى قبا : قبايى از پرنيان ، حرير .
( 6 ) . حالش : ضمير « ش » راجع است به « دهقان » .
( 7 ) . بيغوله : ( با فتح اول ) گوشهء متروك .